اردشیر بابکان

گوى زدن شاپور و شناختن او را پدر

بیامد بشبگیر دستور شاه

همى کرد کودک بمیدان سپاه‏

یکى جامه و چهر و بالا یکى

که پیدا نبد این ازان اندکى‏

بمیدان تو گفتى یکى سور بود

میان اندرون شاه شاپور بود

چو کودک بزخم اندر آورد گوى

فزونى همى جست هر یک بدوى‏

بیامد بمیدان پگاه اردشیر

تنى چند از ویژگان ناگزیر

نگه کرد و چون کودکان را بدید

یکى باد سرد از جگر برکشید

بانگشت بنمود با کدخداى

که آمد یکى اردشیرى بجاى‏

بدو راهبر گفت کاى پادشاه

دلت شد بفرزند خود بر گواه‏

بیامد بشبگیر دستور شاه

همى کرد کودک بمیدان سپاه‏

یکى جامه و چهر و بالا یکى

که پیدا نبد این ازان اندکى‏

بمیدان تو گفتى یکى سور بود

میان اندرون شاه شاپور بود

چو کودک بزخم اندر آورد گوى

فزونى همى جست هر یک بدوى‏

بیامد بمیدان پگاه اردشیر

تنى چند از ویژگان ناگزیر

نگه کرد و چون کودکان را بدید

یکى باد سرد از جگر برکشید

بانگشت بنمود با کدخداى

که آمد یکى اردشیرى بجاى‏

بدو راهبر گفت کاى پادشاه

دلت شد بفرزند خود بر گواه‏

یکى بنده را گفت شاه اردشیر

که رو گوى ایشان بچوگان بگیر

همى باش با کودکان تازه روى

بچوگان بپیش من انداز گوى‏

ازان کودکان تا که آید دلیر

میان سواران بکردار شیر

ز دیدار من گوى بیرون برد

ازین انجمن کس بکس نشمرد

بود بى‏گمان پاک فرزند من

ز تخم و بر و پاک پیوند من‏

بفرمان بشد بنده شهریار

بزد گوى و افگند پیش سوار

دوان کودکان از پى او چو تیر

چو گشتند نزدیک با اردشیر

بماندند ناکام بر جاى خویش

چو شاپور گرد اندر آمد بپیش‏

ز پیش پدر گوى بربود و برد

چو شد دور مر کودکان را سپرد

ز شادى چنان شد دل اردشیر

که گردد جوان مردم گشته پیر

سوارانش از خاک برداشتند

همى دست بر دست بگذاشتند

شهنشاه زان پس گرفتش ببر

همى آفرین خواند بر دادگر

سر و چشم و رویش ببوسید و گفت

که چونین شگفتى نشاید نهفت‏

بدل هرگز این یاد نگذاشتم

که شاپور را کشته پنداشتم‏

چو یزدان مرا شهریارى فزود

ز من در جهان یادگارى فزود

بفرمان او بر نیابى گذر

و گر برتر آرى ز خورشید سر

گهر خواست از گنج و دینار خواست

گرانمایه یاقوت بسیار خواست‏

برو زرّ و گوهر بسى ریختند

زبر مشک و عنبر بسى بیختند

ز دینار شد تارکش ناپدید

ز گوهر کسى چهره او ندید

بدستور بر نیز گوهر فشاند

بکرسى‏ء زر پیکرش برنشاند

ببخشید چندان و را خواسته

که شد کاخ و ایوانش آراسته‏

بفرمود تا دختر اردوان

بایوان شود شاد و روشن روان‏

ببخشید کرده گناه و را

ز زنگار بزدود ماه و را

بیاورد فرهنگیان را بشهر

کسى کو ز فرزانگى داشت بهر

نوشتن بیاموختش پهلوى

نشست سرافرازى و خسروى‏

همان جنگ را گرد کرده عنان

ز بالا بدشمن نمودن سنان‏

ز مى خوردن و بخشش و کار بزم

سپه جستن و کوشش روز رزم‏

و زان پس دگر کرد میخ درم

همان میخ دینار و هر بیش و کم‏

بیک روى بد نام شاه اردشیر

بروى دگر نام فرّخ وزیر

گران خوار بد نام دستور شاه

جهان دیده مردى نماینده راه‏

نوشتند برنامه‏ها هم چنین

بدو داد فرمان و مهر و نگین‏

ببخشید گنجى بدرویش مرد

که خوردش نبودى بجز کارکرد

نگه کرد جایى که بد خارستان

ازو کرد خرّم یکى شارستان‏

کجا گندشاپور خواندى ورا

جزین نام نامى نراندى ورا

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن