بهرام گور

خواستن بهرام گور دختر گوهرفروش را

و زان جا بر انگیخت شبرنگ را

بدیدش یکى بیشه تنگ را

دو شیر ژیان پیش آن بیشه دید

کمان را بزه کرد و اندر کشید

بزد تیر بر سینه شیر چاک

گذر کرد تا پرّ و پیکان بخاک‏

بر ماده شد تیز بگشاد دست

بر شیر با گردرانش ببست‏

چنین گفت کان تیر بى‏پرّ بود

نبد تیز پیکان او کرّ بود

سپاهش همى خواندند آفرین

که اى نامور شهریار زمین‏

و زان جا بر انگیخت شبرنگ را

بدیدش یکى بیشه تنگ را

دو شیر ژیان پیش آن بیشه دید

کمان را بزه کرد و اندر کشید

بزد تیر بر سینه شیر چاک

گذر کرد تا پرّ و پیکان بخاک‏

بر ماده شد تیز بگشاد دست

بر شیر با گردرانش ببست‏

چنین گفت کان تیر بى‏پرّ بود

نبد تیز پیکان او کرّ بود

سپاهش همى خواندند آفرین

که اى نامور شهریار زمین‏

ندید و نبیند کسى در جهان

چو تو شاه بر تخت شاهنشهان‏

چو با تیر بى‏پر تو شیر افگنى

پى کوه خارا ز بن بر کنى‏

بدان مرغزار اندرون راند شاه

ز لشکر هر انکس که بد نیک خواه‏

یکى بیشه دیدند پر گوسفند

شبانان گریزان ز بیم گزند

یکى سر شبان دید بهرام را

بر او دوید از پى نام را

بدو گفت بهرام کاین گوسفند

که آرد بدین جاى ناسودمند

بدو سر شبان گفت کاى شهریار

ز گیتى من آیم بدین مرغزار

همین گوسفندان گوهر فروش

بدشت اندر آوردم از کوه دوش‏

توانگر خداوند این گوسفند

بپیچد همى از نهیب گزند

بخروار با نامور گوهرست

همان زرّ و سیمست و هم زیورست‏

ندارد جز از دخترى چنگ زن

سر جعد زلفش شکن بر شکن‏

نخواهد جز از دست دختر نبید

کسى مردم پیر ازین سان ندید

اگر نیستى داد بهرامشاه

مر او را کجا ماندى دستگاه‏

شهنشاه گیتى نکوشد بزر

همان موبدش نیست بیدادگر

نگویى مرا کاین ددان را که کشت

که او را خداى جهان باد پشت‏

بدو گفت بهرام کاین هر دو شیر

تبه شد به پیکان مرد دلیر

چو شیران جنگى بکشت او برفت

سوارى سرافراز با یار هفت‏

کجا باشد ایوان گوهر فروش

پدیدار کن راه و بر ما مپوش‏

بدو سر شبان گفت ز ایدر برو

دهى تازه پیش اندر آیدت نو

بشهر آید آواز زان جایگاه

بنزدیکى کاخ بهرامشاه‏

چو گردون بپوشد حریر سیاه

بجشن آید آن مرد با دستگاه‏

گر ایدونک باشدت لختى درنگ

بگوش آیدت نوش و آواز چنگ‏

چو بشنید بهرام بالاى خواست

یکى جامه خسرو آراى خواست‏

جدا شد ز دستور و ز لشکرش

همانا پر از آرزو شد سرش‏

چنین گفت با موبدان روز به

که اکنون شود شاه ایران بده‏

نشیند بدان خان گوهر فروش

همه سوى گفتار دارید گوش‏

بخواهد همان دخترش از پدر

نهد بى‏گمان بر سرش تاج زر

نیابد همى سیرى از خفت و خیز

شب تیره زو جفت گیرد گریز

شبستان مر او را فزون از صدست

شهنشاه زین سان که باشد بدست‏

کنون نه صد و سى زن از مهتران

همه بر سران افسر از گوهران‏

ابا یاره و تاج و با تخت زر

درفشان ز دیباى رومى گهر

شمردست خادم بمشکوى شاه

کزیشان یکى نیست بى‏دستگاه‏

همى باژ خواهد ز هر مرز و بوم

بسالى بریشان رود باژ روم‏

دریغ آن بر و کتف و بالاى شاه

دریغ آن رخ مجلس آراى شاه‏

نبیند چنو کس ببالاى و زور

بیک تیر برهم بدوزد دو گور

تبه گردد از خفت و خیز زنان

بزودى شود سست چون پرنیان‏

کند دیده تاریک و رخساره زرد

بتن سست گردد بلب لاژورد

ز بوى زنان موى گردد سپید

سپیدى کند در جهان ناامید

جوان را شود گوژ بالاى راست

ز کار زنان چند گونه بلاست‏

بیک ماه یک بار آمیختن

گر افزون بود خون بود ریختن‏

همین بار از بهر فرزند را

بباید جوان خردمند را

چو افزون کنى کاهش افزون کند

ز سستى تن مرد یسخون کند

برفتند گویان بایوان شاه

یکى گفت خورشید گم کرد راه‏

شب تیره‏گون رفت بهرام گور

پرستنده یک تن ز بهر ستور

چو آواز چنگ اندر آمد بگوش

بشد شاه تا خان گوهر فروش‏

همى تاخت باره بآواز چنگ

سوى خان بازارگان بى‏درنگ‏

بزد حلقه را بر در و بار خواست

خداوند خورشید را یار خواست‏

پرستنده مهربان گفت کیست

زدن در شب تیره از بهر چیست‏

چنین داد پاسخ که شبگیر شاه

بیامد سوى دشت نخچیرگاه‏

بلنگید در زیر من بارگى

ازو بازگشتم به بیچارگى‏

چنین اسپ و زرّین ستامى بکوى

بدزدد کسى من شوم چاره جوى‏

بیامد کنیزک بدهقان بگفت

که مردى همى خواهد از ما نهفت‏

همى گوید اسپى بزرّین ستام

بدزدند از ایدر شود کار خام‏

چنین داد پاسخ که بگشاى در

ببهرام گفت اندر آى اى پسر

چو شاه اندر آمد چنان جاى دید

پرستنده هر جاى برپاى دید

چنین گفت کاى دادگر یک خداى

بخوبى توى بنده را رهنماى‏

مبادا جز از داد آیین من

مباد آز و گردنکشى دین من‏

همه کار و کردار من داد باد

دل زیردستان بما شاد باد

گر افزون شود دانش و داد من

پس از مرگ روشن بود یاد من‏

همه زیردستان چو گوهر فروش

بمانند با ناله چنگ و نوش‏

چو آمد ببالاى ایوان رسید

ز در دختر میزبان را بدید

چو دهقان و را دید بر پاى خاست

بیامد خم آورد بالاى راست‏

بدو گفت شب بر تو فرخنده باد

همه بد سگالان ترا بنده باد

نهالى بیفگند و مسند نهاد

ز دیدار او میزبان گشت شاد

گرانمایه خوانى بیاورد زود

برو خوردنیها از ان سان که بود

بیامد یکى مرد مهتر پرست

بفرمود تا اسپ او را ببست‏

پرستنده را نیز خوان خواستند

یکى جاى دیگر بیاراستند

همان میزبانرا یکى زیر گاه

نهادند و بنشست نزدیک شاه‏

بپوزش بیاراست پس میزبان

ببهرام گفت اى گو مرزبان‏

توى میهمان اندرین خان من

فداى تو بادا تن و جان من‏

بدو گفت بهرام تیره شبان

که یابد چنین تازه رو میزبان‏

چو نان خورده شد جام باید گرفت

بخواب خوش آرام باید گرفت‏

بیزدان نباید بود ناسپاس

دل ناسپاسان بود پر هراس‏

کنیزک ببرد آبدستان و تشت

ز دیدار مهمان همى خیره گشت‏

چو شد دست شسته مى و جام خواست

بمى رامش و نام و آرام خواست‏

کنیزک بیاورد جامى نبید

مى سرخ و جام و گل و شنبلید

بیازید دهقان بجام از نخست

بخورد و بمشک و گلابش بشست‏

ببهرام داد آن دلاراى جام

بدو گفت میخواره را چیست نام‏

هم اکنون بدین با تو پیمان کنم

ببهرام شاهت گروگان کنم‏

فراوان بخندید زو شهریار

بدو گفت نامم گشسپ سوار

من ایدر بآواز چنگ آمدم

نه از بهر جاى درنگ آمدم‏

بدو میزبان گفت کاین دخترم

همى بآسمان اندر آرد سرم‏

همو میگسارست و هم چنگ زن

همان چامه‏گویست و لشکر شکن‏

دلارام را آرزو نام بود

همو میگسار و دلارام بود

بسرو سهى گفت بردار چنگ

بپیش گشسپ آى با بوى و رنگ‏

بیامد بر پادشا چنگ زن

خرامان بسان بت برهمن‏

ببهرام گفت اى گزیده سوار

بهر چیز ماننده شهریار

چنان دان که این خانه بر سور تست

پدر میزبانست و گنجور تست‏

شبان سیه بر تو فرخنده باد

سرت برتر از ابر بارنده باد

بدو گفت بنشین و بردار چنگ

یکى چامه باید مرا بى‏درنگ‏

شود ماهیار ایدر امشب جوان

گروگان کند پیش مهمان روان‏

زن چنگ زن چنگ در بر گرفت

نخستین خروش مغان در گرفت‏

دگر چامه را باب خود ماهیار

تو گفتى بنالد همى چنگ زار

چو رود بریشم سخن‏گوى گشت

همه خانه وى سمن بوى گشت‏

پدر را چنین گفت کاى ماهیار

چو سرو سهى بر لب جویبار

چو کافور کرده سر مشکبوى

زبان گرم گوى و دل آزرم جوى‏

همیشه بداندیشت آزرده باد

بدانش روان تو پرورده باد

توى چون فریدون آزاده خوى

منم چون پرستار نام آرزوى‏

ز مهمان چنان شاد گشتم که شاه

بجنگ اندرون چیره بیند سپاه‏

چو این گفته شد سوى مهمان گذشت

ابا چامه و چنگ نالان گذشت‏

بمهمان چنین گفت کاى شاه فش

بلند اختر و یک دل و کینه کش‏

کسى کو ندیدست بهرام را

خنیده سوار دلارام را

نگه کرد باید بروى تو بس

جز او را نمانى ز لشکر بکس‏

میانت چو غروست و بالا چو سرو

خرامان شده سرو همچون تذرو

بدل نرّه شیر و بتن ژنده پیل

بناورد خشت افگنى بر دو میل‏

رخانت بگلنار ماند درست

تو گویى بمى برگ گل را بشست‏

دو بازو بکردار ران هیون

بپاى اندر آرى که بیستون‏

تو آنى کجا چشم کس چون تو مرد

ندید و نبیند بروز نبرد

تن آرزو خاک پاى تو باد

همه ساله زنده براى تو باد

جهاندار ازان چامه و چنگ اوى

ز دیدار و بالا و آهنگ اوى‏

بروبر از آن گونه شد مبتلا

که گفتى دلش گشت گنج بلا

چو در پیش او مست شد ماهیار

چنین گفت با میزبان شهریار

که دختر بمن ده بآیین و دین

چو خواهى که یابى بداد آفرین‏

چنین گفت با آرزو ماهیار

کزین شیر دل چند خواهى نثار

نگه کن بدو تا پسند آیدت

بر آسودگى سودمند آیدت‏

چنین گفت با ماهیار آرزوى

که اى باب آزاده و نیک خوى‏

مرا گر همى داد خواهى بکس

همالم گشسپ سوارست و بس‏

تو گویى ببهرام ماند همى

چو جانست با او نشستن دمى‏

بگفتار دختر بسنده نکرد

ببهرام گفت اى سوار نبرد

بژرفى نگه کن سراپاى اوى

همان دانش و کوشش و راى اوى‏

نگه کن بدو تا پسند تو هست

ازو آگهى بهترست ار نشست‏

بدین نیکوى نیز درویش نیست

بگفتن مرا راى کم بیش نیست‏

اگر بشمرى گوهر ماهیار

فزون آید از بدره شهریار

گر او را همى بایدت جام گیر

مکن سرسرى امشب آرام گیر

بمستى بزرگان نبستند بند

بویژه کسى کو بود ارجمند

بمان تا بر آرد سپهر آفتاب

سر نامداران بر آید ز خواب‏

بیاریم پیران داننده را

شکیبا دل و چیز خواننده را

شب تیره از رسم بیرون بود

نه آیین شاه آفریدون بود

نه فرّخ بود مست زن خواستن

وگر نیز کارى نو آراستن‏

بدو گفت بهرام کاین بیهده‏ست

زدن فال بد راى و راه بدست‏

پسند منست امشب این چنگ زن

تو این فال بد تا توانى مزن‏

چنین گفت با دخترش آرزوى

پسندیدى او را بگفتار و خوى‏

بدو گفت آرى پسندیده‏ام

بجان و بدل هست چون دیده‏ام‏

بکن کار زان پس بیزدان سپار

نه گردون بجنگست با ماهیار

بدو گفت کاکنون تو جفت ویى

چنان دان که اندر نهفت ویى‏

بدو داد و بهرام گورش بخواست

چو شب روز شد کار او گشت راست‏

سوى حجره خویش رفت آرزوى

سرایش همه خفته بد چار سوى‏

بیامد بجاى دگر ماهیار

همى ساخت کار گشسپ سوار

پرستنده را گفت درها ببند

یکى را بتاز از پس گوسفند

نباید که آرند خوان بى‏بره

بره نیز پرورده باید سره‏

چو بیدار گردد فقاع و یخ آر

همى باش پیش گشسپ سوار

یکى جام کافور بر با گلاب

چنان کن که بویا بود جاى خواب‏

من از جام مى همچنانم که دوش

نتابد مى این پیر گوهر فروش‏

بگفت این و چادر بسر بر کشید

تن آسانى و خواب در بر کشید

چو خورشید تابنده بفراخت تاج

زمین شد بکردار دریاى عاج‏

پرستنده تازانه شهریار

بیاویخت از خانه ماهیار

سپه را ز سالار گردنکشان

بجستند زان تازیانه نشان‏

سپاه انجمن شد بدرگاه بر

کجا همچنان بر در شاه بر

هر انکس که تازانه دانست باز

برفتند و بردند پیشش نماز

چو دربان بدید آن سپاه گران

کمردار بسیار و ژوپین و ران‏

بیامد بر خفته بر سان گرد

سر پیر از خواب بیدار کرد

بدو گفت برخیز و بگشاى دست

نه هنگام خوابست و جاى نشست‏

که شاه جهانست مهمان تو

بدین بى‏نوا خانه و مان تو

یکایک دل مرد گوهر فروش

ز گفتار دربان بر آمد بجوش‏

بدو گفت کاین را چه گویى همى

پى شهر یاران چه جویى همى‏

همان چون ز گوینده بشنید مست

خروشان از انجاى بر پاى جست‏

ز دربان بر آشفت و گفت این سخن

نگوید خردمند مرد کهن‏

پرستنده گفت اى جهان دیده مرد

ترا بر زمین شاه ایران که کرد

بیامد پرستنده هنگام روز

که پیدا نبد هور گیتى فروز

یکى تازیانه بزر تافته

بهر جاى گوهر برو بافته‏

بیاویخت از پیش درگاه ما

بدان سو که باشد گذرگاه ما

ز دربان چو بشنید یک سر سخن

بپیچید بیدار مرد کهن‏

که من دوش پیش شهنشاه مست

چرا بودم و دخترم مى پرست‏

بیامد سوى حجره آرزوى

بدو گفت کاى ماه آزاده خوى‏

شهنشاه بهرام بود آنک دوش

بیامد سوى خان گوهر فروش‏

همى آمد از دشت نخچیرگاه

عنان تافتست از کهن دژ براه‏

کنون خیز و دیباى چینى بپوش

بنه بر سر افسر چنان هم که دوش‏

نثارش کن از گوهر شاهوار

سه یاقوت سرخ از در شهریار

چو بینى رخ شاه خورشید فش

دو تایى برو دست کرده بکش‏

مبین مر و را چشم در پیش دار

ورا چون روان و تن خویش دار

چو پرسدت با او سخن نرم گوى

سخنهاى با شرم و با زرم گوى‏

من اکنون نیایم اگر خواندم

بجاى پرستنده بنشاندم‏

بسان همالان نشستم بخوان

که اندر تنم خرد باد استخوان‏

که من نیز گستاخ گشتم بشاه

به پیر و جوان از مى آید گناه‏

هم انگه یکى بنده آمد دوان

که بیدار شد شاه روشن روان‏

چو بیدار شد ایمن و تن درست

بباغ اندر آمد سر و تن بشست‏

نیایش کنان پیش خورشید شد

ز یزدان دلى پر ز امید شد

و ز انجا بیامد بجاى نشست

یکى جام مى خواست از مى پرست‏

چو از کهتران آگهى یافت شاه

بفرمودشان بازگشتن براه‏

بفرمود تا رفت پیش آرزوى

همى بودش از آرزوى آرزوى‏

برفت آرزو با مى و با نثار

پرستنده با تاج و با گوشوار

دو تا گشت و اندر زمین بوس داد

بخندید زو شاه و برگشت شاد

بدو گفت شاه این کجا داشتى

مرا مست کردى و بگذاشتى‏

همان چامه و چنگ ما را بس است

نثار زنان بهر دیگر کس است‏

بیار آنک گفتى ز نخچیر گاه

ز رزم و سر نیزه و زخم شاه‏

ازان پس بدو گفت گوهر فروش

کجا شد که ما مست گشتیم دوش‏

چو بشنید دختر پدر را بخواند

همى از دل شاه خیره بماند

بیامد پدر دست کرده بکش

بپیش شهنشاه خورشیدفش‏

بدو گفت شاها ردا بخردا

بزرگا سترگا گوا موبدا

کسى کو خرد دارد و باهشى

نباید گزیدن جز از خامشى‏

ز نادانى آمد گنهکاریم

گمانم که دیوانه پنداریم‏

سزد گر ببخشى گناه مرا

درفشان کنى روز و ماه مرا

منم بر درت بنده بى‏خرد

شهنشاهم از بخردان نشمرد

چنین داد پاسخ که از مرد مست

خردمند چیزى نگیرد بدست‏

کسى را که مى انده آرد بروى

نباید که یابد ز مى رنگ و بوى‏

بمستى ندیدم ز تو بدخوى

همى ز آرزو این سخن بشنوى‏

تو پوزش بران کن که تا چنگ زن

بگوید همان لاله اندر سمن‏

بگوید یکى تا بدان مى خوریم

پى روز ناآمده نشمریم‏

زمین بوسه داد آن زمان ماهیار

بیاورد خوان و بر آراست کار

بزرگان که بودند بر در بپاى

بیاوردشان مرد پاکیزه راى‏

سوى حجره خویش رفت آرزوى

ز مهمان بیگانه پر چین بروى‏

همى بود تا چرخ پوشد سیاه

ستاره پدید آید از گرد ماه‏

چو نان خورده شد آرزو را بخواند

بکرسى‏ء زر پیکرش بر نشاند

بفرمود تا چنگ برداشت ماه

بدان چامه کز پیش فرمود شاه‏

چنین گفت کاى شهریار دلیر

که بگذارد از نام تو بیشه شیر

توى شاه پیروز و لشکر شکن

همان روى چون لاله اندر چمن‏

ببالاى تو بر زمین شاه نیست

بدیدار تو بر فلک ماه نیست‏

سپاهى که بیند سپاه ترا

بجنگ اندر آورد گاه ترا

بدرّد دل و مغزشان از نهیب

بلندى ندانند باز از نشیب‏

هم انگه چو از باده خرّم شدند

ز خردک بجام دمادم شدند

بیامد بر پادشا روز به

گزیدند جایى مر او را بده‏

بفرمود بهرام خادم چهل

همه ماه چهر و همه دلگسل‏

رخ رومیان همچو دیباى روم

از یشان همى تازه شد مرز و بوم‏

بشد آرزو تا بمشکوى شاه

نهاده بسر برز گوهر کلاه‏

بیامد شهنشاه با روز به

گشاده دل و شاد از ایوان مه‏

همى راند گویان بمشکوى خویش

بسوى بتان سمن بوى خویش‏

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *