کتاب شناسی

معرفی شاهنامه از زبان فریدون جنیدی ( قسمت دوم )

موبد ماهوى خورشید ازنیشابور، موبد ماخ یا موبد شاج به دو نمونه آمده است ماخ درست تر به نظر مى‏رسد از هرات، موبد شادان پورزین ازسیستان و موبد از یزدان داد از توس، این چهار موبد در دستگاه فرهنگى ابومنصور در توس به ترجمه شاهنامه از نامه‏هاى‏باستانى پرداختند.

تردید نیست که این نامه‏هاى باستانى که در دست این چهار موبد بوده است، نامه‏هایى به خط پهلوى یا به خط اوستایى بوده براى اینکه خط اوستا و خط پهلوى در نزد موبدان تا زمان ما حفظ شده و خواندن ونوشتن بدان میسر بوده و هست و خوشبختانه جهان غرب هم هر اطلاعى از این خطوط دارد از طرف موبدان خود ماست.

چون این داستان نوشته شد، ابومنصور معمرى وزیر دانشمند ابومنصور محمدبن عبدالرزاق این داستان را به فارسى‏درى ویراست و آراست و شاهنامه در دست مردم بود. در این پیشگفتار آمده است که شاهنامه به این ترتیب یعنى‏شاهنامه نثر در سال ۳۴۶ هجرى پایان یافت، گویا پیرامون سال‏۳۵۰ بود که این شاهنامه به دست دقیقى افتاد زیرا که در سال ۳۵۰ خود ابومنصور محمد بن عبدالرزاق در یکى از جنگها کشته شد، و چون باید پیش از کشته شدن‏ابومنصور محمدبن عبدالرزاق این شاهنامه به دست دقیقى رسیده باشد،

بین سال ۴۶ تا ۵۰ حداکثر ۵۰ را باید در نظرگرفت. مدتى این شاهنامه در دست دقیقى بود و اما دقیقى بمناسبت تعصبى که درباره دین تازه خودش که دین زرتشتى بود داشت، شاهنامه را از بخش گشتاسب آغاز کرد و این کار درستى نبود و ما مى‏دانیم که دقیقى پس از چندى بدست یکى از غلامان خودش کشته شد؛ فردوسى در این زمینه مى‏فرماید که :

         دل روشن من چو برگشت از اوى            سوى نامه خسروان کرد روى‏

         که این نامه را دست پیش آورم            ز دفتر به گفتار خویش آورم‏

         بپرسیدم از هرکسى بیشمار            بترسیدم از گردش روزگار

         مگر خود درنگم نباشد بسى            بباید سپردن به دیگر کسى‏

این تردید فردوسى براى اینکه به چشم خودش دید که یکى از آغاز کنندگان شاهنامه که دقیقى باشد از جهان رفت در حقیقت بندى بود در اندیشه فردوسى که او را ناچار مى‏کرد که دست باز بگذارد، اما ؛

         به شهرم یکى مهربان دوست بود            تو گویى که با من به یک پوست بود

         مرا گفت خوب آمد این راى تو            به نیکى خرامد مگر پاى تو

         گشاده زبان و جوانیت هست            سخن گفتن پهلوانیت هست

         شو این نامه خسروان باز گوى            بدین، جوى نزد مهان آبروى‏

البته من همین جا باید بیفزایم که این مهان یا در حقیقت بزرگانى که دوست فردوسى به آنها اشاره مى‏کند در حقیقت نیاکان ایرانیان بودند، چون در زمان خود فردوسى کسى از فردوسى بزرگتر سراغ نداشتیم، فردوسى وقتى که اغاز به‏این کار مى‏کند خود مى‏فرماید که :

         بدین نامه چون دست بردم فراز             یکى پهلوان بود گردن فراز

         جوان بود و از تخمه پهلوان            سخن گفتن خوب و طبعى روان

         مرا گفت کز من چه باید همى            که جانت سخن برگراید همى

         به چیزى که باشد مرا دسترس            برآرم نیارم نیازت به کس

         همى‏داشتم چون یکى تازه سیب            که از باد برمن نیامد نهیب‏

او مرا مثل یک سیب تازه نگه مى‏داشت چنانکه از باد بر من نهیب نیاید، در این چند بیت نشان داده مى‏شود که فردوسى یک مشوق بزرگى ایرانى داشت که از تخمه پهلوان بود، این شخص کسى نیست غیر از امیرک منصور پسرابومنصور محمدبن عبدالزراق توسى، متاسفانه امیرک منصور در یکى از جنگهاى که آن زمان در خراسان در پایان زمان سامانیان بسیار روى مى‏داد، دستگیر شد و به زندان افتاد و تا مدتى در زندان سامانیان بود تا اینکه سبکتکین که‏یاغى شده بود به سامانیان او را از زندان سامانیان خواست و به زندان خود منتقل کرد.

پایان شاهنامه بدون تردید همین دو بیت است که مى‏فرماید که :

         سر آمد کنون قصه یزدگرد            بماه سپندار مَذ روز ارد

         ز هجرت شده پنج هشتاد بار            که من گفتم این نامه شاهوار

روز ارد عبارتست از روز بیست و پنجم هر ماه در گاهشمارى ایران باستان، زیراست که ایرانیان باستان براى روزها شمار نداشتند و براى هر روز نامى داشتند مثلا روز اول روز اهورامزدا بود، روز دوم اندیشه نیک بهمن. روز سوم برترین زیبایى راستى و پاکى که صفت خداوند است به نام اَردیبهشت که امروز ما اُردیبهشت مى‏خوانیم همین طور تا پایان مثلا روز شانزدهم هر ماه، روز مهر بود که اگر این روز و این نام با نام ماه برابر مى‏شد آنرا جشن مى‏گرفتند مثل شانزدهم‏ماه مهر که مهرگان مى‏شد.

روز بیست و پنجم هر ماه روز ارد در شمار مى‏آمد و چون در ماه سپندار از روز بیست و پنجم شاهنامه تمام شده در سال پنج هشتاد بار، چهار سد؛ بنابراین باید سى سال پیش تر از آن کار شاهنامه به وسیله فردوسى‏آغاز شده باشد اگر چنین باشد شاهنامه در سال سیسد و هفتاد در دست فردوسى قرار گرفت و او آغاز کرد به سرایش شاهنامه به شعر خود.

اگر فردوسى به گفته همه محققان چهل ساله بود که این کار آغاز کرد بنابراین در سال سیسد وسى هجرى به دنیا آمد و در سال سیسد و هفتاد که شاهنامه آغاز شد ما باید با یک حقیقت بسیار روشن روبرو باشیم وآن که در این سال محمود کودک ده ساله‏اى بیش نبود بنابراین نمى‏توان باور کرد که این سخنى که در همه مقدمه‏هاى شاهنامه امروز در جریان هست و بزرگترین استادان با تعلل از کنارش مى‏گذرند بپذیریم که محمود مشوق فردوسى بود براى گرد آوردن شاهنامه.

چون چنین است بر مى‏گردیم محمود در سال سیسد و هشتاد و هشت به گفته بیشترتواریخ آن زمان و به گفته گردیزى در سال سیسد و هشتاد و نه به امارات خراسان رسید اگر شاهنامه در سال سیسد و هفتاد آغاز شده باشد در سال جلوس محمود هیجده سال یا نوزده سال به گفته گردیزدى از سرایش شاهنامه گذشته بود

یکى از دلایل عمده که در دست داریم تاریخ بسیار بزرگ بیهقى است که یک بخش آن بیشتر باقى نمانده است و در همین کتاب تاریخ بیهقى که در زمان خود محمود و مسعود نوشته شده انبوهى از مداحان محمود را نام برده و نمونه شعر آنها را آورده، ما مى‏بینیم که در این لیست نامى از فردوسى نیست.

یعنى در خود زمان محمود مى‏بینیم فردوسى از محمود ستایش نکرده و مدحى براى او نگفته است، بنابراین تمام گفتارهاى دشمنان ایران که در مقدمه‏هاى‏شاهنامه از بایسنقرى گرفته به بعد درج شده است، همه اینها باطل به نظر مى‏آید، یعنى نمى‏توانیم باور کنیم که درنامه روز، در روزنامه تاریخ بیهقى هنگامى که نام فردوسى به عنوان مداح محمود نیامده، فردوسى بزرگوار ما درفش عزّت و فرهنگ و ملیت ما در برابر این محمود تاتار نژاد خم شده باشد و او را مدح کرده باشد،

متاسفانه تمام استادان امروز حتى از کنار این موضوع به تعلل مى‏گذرند و یک بار به خود نیآمده‏اند که از دیدگاه ادبى شاهنامه را سنجش نکنند یکبار هم از دیدگاه تاریخى و این دلایل که من به عرض شما رساندم به شاهنامه بنگرند، شاهنامه نمى‏تواند اثرى باشد که در دستگاه محمود پدید آمده باشد و محمود مشوق فردوسى بوده باشد و بقیه سخنان، ما باید براى همیشه این خاطره تلخ را از ضمیر دور بکنیم که درفش سرافراز ما به خاطر دریافت مال و منال از محمود این کار را کرده باشد در حالى که خود فردوسى همان طور که قبلا به عرض رساندم‏

در پیشگفتار شاهنامه مى‏فرماید که آن جوان، آن‏گردن فراز، او که از تخمه پهلوان بود یعنى امیرک منصور به من گفت که از من چه باید همى؟ از من چه باید همى یعنى‏من چه به تو بدهم که جانت سخن برگراید؟ که به دنبال سرودن شاهنامه بروى، همى‏داشتم یکى تازه سیب که ازباد بر من نیاید نهیب. بیت پسین بیت قابل تاملى است براى اینکه فردوسى مى‏فرماید که:

         چنان نامور گم شد از انجمن            چو از باد سرو سهى در چمن (یا از چمن)

         ستم باد بر جان او ماه و سال            کجا بر تن شاه شد بدسگال‏

(کجا اینجا به معنى که هست)

.

برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *