شعراقرن پنجم هجری - 388 الی 485 شمسیقرن ششم هجری - 485 الی 582 شمسی

زندگی نامه معزی نیشابوری

امیر الشعرا از شاعران زبان آور و نامبردار خراسان است . پدر او نیز شاعر عهد سلجوقی و امیر الشعرای الب ارسلان و مورد علاقه و اعتماد  آن سلطان بود و در آغاز دولت ملکشاه در قزوین بدرود حیات گفت

معزی میگوید پدرم در دم واپسین  مرا به سلطان ملکشاه سپرد و نیز چندبار در اشعارش از انتساب به عبدالملک برهانی ، سخن گفته است

 

بود نامم در این خدمت ، حقیقت ، بنده مخلص

    اگر چه خواجه برهانی ، محمد کرد نام من …

خسروا ، شاها ، گر آمد عمر برهانی به سر

      تا قیامت ، وارث عمر چنان چاکر توئی

جان او هر ساعتی گوید که ای فرزند من

         پیش سلطان جهان حق مرا حقور توئی

 

و به داشتن چنین پدر فخر کرده و خود را جانشین و وارث مهارت و استادی او شمرده است

آغاز زندگی امیر معزی از آنچه خود برای نظامی عروضی سمرقندی حکایت کرده و در چهار مقاله آمده است بدین نحو سپری شده بود

پدر من امیرالشعرا برهانی در اول دولت ملکشاه از عالم فنا به عالم غنا تحویل کرد … پس جامگی و اجزا پدر به من تحویل افتاد و شاعر ملکشاه شدم و سالی در خدمت پادشاه روزگار گذاشتم . که جز وقتی از دور او را نتوانستم دیدن و از اجزا و جامگی یک من و یک دینار نیافتم و خرج من زیادت شد و وام به گردن من در آمد و کار در سر من پیچید

او – خواجه بزرگ نظم الملک – در  حق شعر اعتقادی نداشتی ، از آنکه در معرفت او دست نداشت و از انکه در معرفت او دست نداشت و از ائمه و متصوفه به هیچ کس نمی پرداخت.

روزی که فردای آن رمضان خواسته بود و من از جمله  خرج رمضان و عیدی دانگی نداشتم در آن دلتنگی به نزد علا الدوله امیر علی فرامرز رفتم که پادشاه زاده بود و شعر دوست و ندیم خاص سلطان بود و داماد او، حرمت تمام داشت و گستاخ بود و در آن دولت منصب بزرگ داشتو مرا تربیت کردی.

گفتم زندگانی خداوند دراز باد ، نه هرکاری که پدر تواند کرد پسر تواند کرد، یا آنچه پدر را بیاید پسر را بیاید. پدر من مردی جلد و سهم بود در در این صناعترزوق خداوند جهان سلطان شهید ، الب ارسلان را در حق او اعتقادی بود، هرچه  ازو آمد از من همی نیاید ، مرا حیائی متاع است و نازک طبعی با ان یار است، یک سال خدمت کردم و هزار دینار وام برآوردم و دانگی نیافتم ، دستوری خواه بنده را تا به نشابور بازگردد و وام بگذارد و با آن باقی که بماند همی سازد و دولت قاهره را دعایی همی گوید

امیر علی گفت راست گویی همه تقصیر کرده ایم بعد از این نکنیم . ساطان نماز شام به ماه دیدن بیرون آید باید آنجا حاضر باشی تا روزگار چه دست دهد

حال صد دینارم فرمود تا برگ رمضان سازم و بر فور مهری بیاوردند ، صد دینار نیشابوری پیش من نهادند عظیم شادمانه بازگشتم و برگ رمضان کردم و نماز دیگر در سراپرده سلطان حاظر شدم . قضا را علا الدوله همان ساعت در رسید خدمت کردم گفت سره کردی و به وقت آمدی پس فرود آمد و پیش سلطان شد آفتاب زرد ، سلطان از سراپرده به در آمد  کمان گروهه ای در دست – علا الدوئله بر راست من بدویدم و خدمت کردم ، امیر علی نیکوئیها پیوست و به ماه دیدن مشغول شدند و اول کسی که ماه دید سلطان بود عظیم شادمانه شد علا الدوله مراگفت پسر برهانی در این ماه نو چیزی بگوی من برفور این دوبیتی گفتم

ای ماه چو ابروان یاری گویی   یا نی چو کمان شهریاری گویی

نعلی زده از زر عیاری گویی   در گوش سپهر گوشواری گویی

چون عرضه کردم امیر علی بسیار تحسین کرد . سلطان گفت برو از آخُر هرکدام اسب که خواهی بگشای و در این حالت در کنار آخُر بودیم، امیر علی اسپی نامزد کرد و به کسان من دادند . سلطان به مصلی رفت و نماز شام گذاردیم و به خوان شدیم بر خوان امیر علی گفت پسر برهانی در این تشریفی که خداوند جهان فرمود هیچ نگفتی حال دوبیتی بگوی من برپای جستم و خدمت کردم و چنانکه آمد این دو بیتی گفتم

 

چون آتش خاطر مرا شاه بدید           از خاک مرا بر زیر ماه کشید

چون آب یکی ترانه از من بشنید        چون باد باد یکی مرکب خاصم بخشید

 

چون این دوبیتی ادا نمودم علا الدوله مرا احسنتها کرد و به سبب احست های او سلطان مرا هزار دینار فرمود. علا الدوله گفت جامگی و اجراش نرسیده است ، فردا بر دامن خواجه خواهم نشست تا جامگیش از خزانه بفرماید و اجراش بر سپاه نویسد گفت مگر تو کنی که دیگران را این حسب نیست . او را به لقب من باز خوانید و لقب سلطان معزالدنیا و الدین بود .

امیر علی مرا خواجه معزی خواند ، سلطان گفت امیر معزی ، آن بزرگ زاده چنان ساخت که دیگر روز نماز پیشین هزار دینار بخشیده ، هزار و دویست دینار جامگی و برات نیز هزار من غله به من رسیده بود و چون ماه رمضان بیرون شد مرا به مجلسی خواند و با سلطان ندیم کرد و اقبال من روی در ترقی نهاد و بعد از آن پیوسته تیمار من همی داشت

این بود آغاز کار معزی در خدمت ملکشاه و ابتدای روزگار شاعری او و این جریان از اینرو به تفصیل آورده شد تا نمونه ای باشد از راه و رسم پیوستن شاعران آن روزگار به دربار پادشاهان

شاعران معاصر یا بعد از معزی غالبا او را به لطیف طبعی و استادی ستوده اند اما دوتن از گویندگان بزرگ دیگر زبان طعن در وی گشوده اند و از ان یکی خاقانی است

 

با شعر من حدیث معزی فرو گذار        کاین ره سوی کمال برد آن سوی نقص

 

و دیگری انوی است که در این شعر

 

کس دانم از اکابر گردنکشان نظم     کاورا صریح خون دو دیوان به گردن است

 

به معزی نظر دارد و این دو دیوان را برخی دیوان ابوالفرج روانی و مسعود سعد و برخی دیوان فرخی و عنصری دانسته اندو گویا این تعریض به سبب آن باشد که معزی عده ای از قصاید فرخی و عنصری را استقبال کرده است

خاصیت عمده شعر معزی سادگی آنست . وی معانی بسیار را در الفاظ ساده و خالی از تکلف ادا می کند و قوت طبع اوو در آوردن عبارات سهل و بدون تعقید و ابهام از قدیم مورد توجه ناقدان سخن بوده است

اگر چه در تغزلات او طراوت تغزلات فرخی دیده نمیشود ولی به هر حال کوششی که او در سرودن غزلهای نغز به کار برده مسلما وسیله موثری در پیشرفت فن غزلسرایی شده است . بعضی از قصائد معزی افکار کاملا تازه ایی نست به پیشینیان دارد و در این مدح و غزل باز نمیخوریم بلکه گهگاه از وعظ و اندرز و توحید و حکمت هم اثری می یابیم

معزی در ترکیب الفاظ خیلی بیشتر از شاعران دیگر اواخر قرن پنجم و اویل قرن ششم تحت تاثیر لهجه عمومی عصر خود قرار گرفته است و اگر چه در این راه به انوری شاعر اواخر عهد خود نرسیده لیکن بی تردید مقدمه کار او و دیگر گوینگان قرن ششم را به میزان بسیاری فراهم کرده است

شمار ابیات او به نوزده هزار می رسد

 

ای ساربان منزل مکن جز در دیار بار من                   تا یک زمان زاری کنم بر ربع و اطلال و دمن

ربع از دلم پر خون کنم خاک دمن گلگون کنم               اطلال را جیهون کنم از آب چشم خویشتن

از روی یار خرگهی ایوان همی بینم تهی                    وز قد آن سرو سهی خالی همی بینم چمن

آنجا که بود آن دلستان با دوستان در بوستان              شد گرگ و روبه را مکان شد گور و کرکس را وطن

بر جای رطل و جام می گوران نهادستند پی               بر جای چنگ و نای نی آواز زاغ است و زغن

کاخی که دیدم چون آرم خرم تر از روی صنم              دیوار او بینم به خم ماننده پشت شمن

تمثالهای بلهجب چاک آوریده بی سبب                     گویی دریدند ای عجب بر تن ز حسرت پیرهن

زین سان که چرخ نیلگون کرد این سراها را نگون     دیارکی گردد کنون گرد دیار یار من

 

.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن