داستان رستم و اسفندیار

آوردن پشوتن گاسونه اسفندیار نزد گشتاسپ

یکى نغز تابوت کرد آهنین

بگسترد فرشى ز دیباى چین‏

بیندود یک روى آهن بقیر

پراگند بر قیر مشک و عبیر

ز دیباى زربفت کردش کفن

خروشان برو نامدار انجمن‏

ازان پس بپوشید روشن برش

ز پیروزه بر سر نهاد افسرش‏

سر تنگ تابوت کردند سخت

شد آن بارور خسروانى درخت‏

چل اشتر بیاورد رستم گزین

ز بالا فروهشته دیباى چین‏

دو اشتر بدى زیر تابوت شاه

چپ و راست پیش و پس اندر سپاه‏

همه خسته روى و همه کنده موى

زبان شاه گوى و روان شاه جوى‏

یکى نغز تابوت کرد آهنین

بگسترد فرشى ز دیباى چین‏

بیندود یک روى آهن بقیر

پراگند بر قیر مشک و عبیر

ز دیباى زربفت کردش کفن

خروشان برو نامدار انجمن‏

ازان پس بپوشید روشن برش

ز پیروزه بر سر نهاد افسرش‏

سر تنگ تابوت کردند سخت

شد آن بارور خسروانى درخت‏

چل اشتر بیاورد رستم گزین

ز بالا فروهشته دیباى چین‏

دو اشتر بدى زیر تابوت شاه

چپ و راست پیش و پس اندر سپاه‏

همه خسته روى و همه کنده موى

زبان شاه گوى و روان شاه جوى‏

بریده بش و دم اسپ سیاه

پشوتن همى برد پیش سیاه‏

برو بر نهاده نگونسار زین

ز زین اندر آویخته گرز کین‏

همان نامور خود و خفتان اوى

همان جوله و مغفر جنگجوى‏

سپه رفت و بهمن بزابل بماند

بمژگان همى خون دل برفشاند

تهمتن ببردش بایوان خویش

همى پرورانید چون جان خویش‏

بگشتاسپ آگاهى آمد ز راه

نگون شد سر نامبردار شاه‏

همى جامه را چاک زد بر برش

بخاک اندر آمد سر و افسرش‏

خروشى بر آمد ز ایوان بزار

جهان شد پر از نام اسفندیار

بایران ز هر سو که رفت آگهى

بینداخت هر کس کلاه مهى‏

همى گفت گشتاسپ کاى پاک دین

که چون تو نبیند زمان و زمین‏

پس از روزگار منوچهر باز

نیامد چو تو نیز گردنفراز

بیالود تیغ و بپالود کیش

مهانرا همى داشت بر جاى خویش‏

بزرگان ایران گرفتند خشم

ز آزرم گشتاسپ شستند چشم‏

بآواز گفتند کاى شوربخت

چو اسفندیارى تو از بهر تخت‏

بزابل فرستى بکشتن دهى

تو بر گاه تاج مهى بر نهى‏

سرت را ز تاج کیان شرم باد

برفتن پى اخترت نرم باد

برفتند یک سر ز ایوان او

پر از خاک شد کاخ و دیوان او

چو آگاه شد مادر و خواهران

ز ایوان برفتند با دختران‏

برهنه سر و پاى پر گرد و خاک

بتن بر همه جامه کردند چاک‏

پشوتن همى رفت گریان براه

پس پشت تابوت و اسپ سیاه‏

زنان از پشوتن در آویختند

همى خون ز مژگان فرو ریختند

که این بند تابوت را برگشاى

تن خسته یک بار ما را نماى‏

پشوتن غمى شد میان زنان

خروشان و گوشت از دو بازو کنان‏

بآهنگران گفت سوهان تیز

بیارید کامد کنون رستخیز

سر تنگ تابوت را باز کرد

بنوّى یکى مویه آغاز کرد

چو مادرش با خواهران روى شاه

پر از مشک دیدند ریش سیاه‏

برفتند یک سر ز بالین شاه

خروشان بنزدیک اسپ سیاه‏

بسودند پر مهر یال و برش

کتایون همى ریخت خاک از برش‏

کزو شاه را روز برگشته بود

بآورد بر پشت او کشته بود

کزین پس کرا برد خواهى بجنگ

کرا داد خواهى بچنگ نهنگ‏

بیالش همى اندر آویختند

همى خاک بر تارکش ریختند

بابر اندر آمد خروش سپاه

پشوتن بیامد بایوان شاه‏

خروشید و دیدش نبردش نماز

بیامد بنزدیک تختش فراز

بآواز گفت اى سر سرکشان

ز برگشتن بختت آمد نشان‏

ازین با تن خویش بد کرده‏اى

دم از شهر ایران برآورده‏اى‏

ز تو دور شد فرّه و بخردى

بیابى تو بادافره ایزدى‏

شکسته شد این نامور پشت تو

کزین پس بود باد در مشت تو

پسر را بخون دادى از بهر تخت

که مه تخت بیناد چشمت مه بخت‏

جهانى پر از دشمن و پر بدان

نماند بتو تاج تا جاودان‏

بدین گیتیت در نکوهش بود

بروز شمارت پژوهش بود

بگفت این و رخ سوى جاماسپ کرد

که اى شوم بد کیش و بد زاد مرد

ز گیتى ندانى سخن جز دروغ

بکژّى گرفتى ز هر کس فروغ‏

میان کیان دشمنى افگنى

همى این بدان آن بدین بر زنى‏

ندانى همى جز بد آموختن

گسستن ز نیکى بدى توختن‏

یکى کشت کردى تو اندر جهان

که کس ندرود آشکار و نهان‏

بزرگى بگفتار تو کشته شد

که روز بزرگان همه گشته شد

تو آموختى شاه را راه کژ

ایا پیر بى‏راه و کوتاه و کژ

تو گفتى که هوش یل اسفندیار

بود بر کف رستم نامدار

بگفت این و گویا زبان برگشاد

همه پند و اندرز او کرد یاد

هم اندرز بهمن برستم بگفت

برآورد رازى که بود از نهفت‏

چو بشنید اندرز او شهریار

پشیمان شد از کار اسفندیار

پشوتن بگفت آنچ بودش نهان

بآواز با شهریار جهان‏

چو پردخته گشت از بزرگان سراى

برفتند به آفرید و هماى‏

بپیش پدر بر بخستند روى

ز درد برادر بکندند موى‏

بگشتاسپ گفتند کاى نامدار

نیندیشى از کار اسفندیار

کجا شد نخستین بکین زریر

همى گور بستد ز چنگال شیر

ز ترکان همى کین او بازخواست

بدو شد همى پادشاهیت راست‏

بگفتار بد گوش کردى ببند

بغلّ گران و بگرز و کمند

چو او بسته آمد نیا کشته شد

سپه را همه روز برگشته شد

چو ارجاسپ آمد ز خلّخ ببلخ

همه زندگانى شد از رنج تلخ‏

چو ما را که پوشیده داریم روى

برهنه بیاورد ز ایوان بکوى‏

چو نوش آذر زرد هشتى بکشت

گرفت آن زمان پادشاهى بمشت‏

تو دانى که فرزند مردى چه کرد

برآورد از یشان دم و دود و گرد

ز رویین دژ آورد ما را برت

نگهبان کشور بد و افسرت‏

از ایدر بزابل فرستادیش

بسى پند و اندرزها دادیش‏

که تا از پى تاج بى‏جان شود

جهانى برو زار و پیچان شود

نه سیمرغ کشتش نه رستم نه زال

تو کشتى مر او را چو کشتى منال‏

ترا شرم بادا ز ریش سپید

که فرزند کشتى ز بهر امید

جهاندار پیش از تو بسیار بود

که بر تخت شاهى سزاوار بود

بکشتن ندادند فرزند را

نه از دوده خویش و پیوند را

چنین گفت پس با پشوتن که خیز

برین آتش تیزبر آب ریز

بیامد پشوتن ز ایوان شاه

زنان را بیاورد زان جایگاه‏

پشوتن چنین گفت با مادرش

که چندین بتنگى چه کوبى درش‏

که او شاد خفتست و روشن روان

چو سیر آمد از مرز و از مرزبان‏

بپذرفت مادر ز دین دار پند

بداد خداوند کرد او پسند

ازان پس بسالى بهر بر زنى

بایران خروشى بد و شیونى‏

ز تیر گز و بند دستان زال

همى مویه کردند بسیار سال‏

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *