سیاوش

داستان مادر سیاوش‏

چنین گفت موبد که یک روز طوس

بدانگه که برخاست بانگ خروس‏

خود و گیو گودرز و چندى سوار

برفتند شاد از در شهریار

بنخچیر گوران بدشت دغوى

ابا باز و یوزان نخچیر جوى‏

فراوان گرفتند و انداختند

علوفه چهل روزه را ساختند

بدان جایگه ترک نزدیک بود

زمینش ز خرگاه تاریک بود

یکى بیشه پیش اندر آمد ز دور

بنزدیک مرز سواران تور

چنین گفت موبد که یک روز طوس

بدانگه که برخاست بانگ خروس‏

خود و گیو گودرز و چندى سوار

برفتند شاد از در شهریار

بنخچیر گوران بدشت دغوى

ابا باز و یوزان نخچیر جوى‏

فراوان گرفتند و انداختند

علوفه چهل روزه را ساختند

بدان جایگه ترک نزدیک بود

زمینش ز خرگاه تاریک بود

یکى بیشه پیش اندر آمد ز دور

بنزدیک مرز سواران تور

همى راند در پیش با طوس گیو

پس اندر پرستنده چند نیو

بران بیشه رفتند هر دو سوار

بگشتند بر گرد آن مرغزار

ببیشه یکى خوب رخ یافتند

پر از خنده لب هر دو بشتافتند

بدیدار او در زمانه نبود

برو بر ز خوبى بهانه نبود

بدو گفت گیو اى فریبنده ماه

ترا سوى این بیشه چون بود راه‏

چنین داد پاسخ که ما را پدر

بزد دوش بگذاشتم بوم و بر

شب تیره مست آمد از دشت سور

همان چون مرا دید جوشان ز دور

یکى خنجرى آبگون بر کشید

همان خواست از تن سرم را برید

بپرسید زو پهلوان از نژاد

برو سرو بن یک بیک کرد یاد

بدو گفت من خویش گرسیوزم

بشاه آفریدون کشد پروزم‏

پیاده بدو گفت چون آمدى

که بى‏باره و رهنمون آمدى‏

چنین داد پاسخ که اسپم بماند

ز سستى مرا بر زمین بر نشاند

بى‏اندازه زرّ و گهر داشتم

بسر بر یکى تاج زر داشتم‏

بران روى بالا ز من بستدند

نیام یکى تیغ بر من زدند

چو هشیار گردد پدر بى‏گمان

سوارى فرستد پسِ من دمان‏

بیآید همى تازیان مادرم

نخواهد کزین بوم و بر بگذرم‏

دل پهلوانان بدو نرم گشت

سر طوس نوذر بى‏آزرم گشت‏

شه نوذرى گفت من یافتم

از ایرا چنین تیز بشتافتم‏

بدو گفت گیو اى سپهدار شاه

نه با من برابر بدى بى‏سپاه‏

همان طوس نوذر بدان بستهید

کجا پیش اسپ من اینجا رسید

بدو گیو گفت این سخن خود مگوى

که من تاختم پیش نخچیر جوى‏

ز بهر پرستنده گرمگوى

نگردد جوانمرد پرخاش جوى‏

سخن‏شان بتندى بجایى رسید

که این ماه را سر بباید برید

میانشان چو آن داورى شد دراز

میانجى بر آمد یکى سرفراز

که این را بر شاه ایران برید

بدان کو دهد هر دو فرمان برید

نگشتند هر دو ز گفتار اوى

بر شاه ایران نهادند روى‏

چو کاوس روى کنیزک بدید

بخندید و لب را بدندان گزید

بهر دو سپهبد چنین گفت شاه

که کوتاه شد بر شما رنج راه‏

برین داستان بگذرانیم روز

که خورشید گیرند گردان بیوز

گوزنست اگر آهوى دلبرست

شکارى چنین از در مهترست‏

بدو گفت خسرو نژاد تو چیست

که چهرت همانند چهر پریست‏

ورا گفت از مام خاتونیم

ز سوى پدر بر فریدونیم‏

نیایم سپهدار گرسیوزست

بران مرز خرگاه او مرکزست‏

بدو گفت کین روى و موى و نژاد

همى خواستى داد هر سه بباد

بمشکوى زرّین کنم شایدت

سر ماه رویان کنم بایدت‏

چنین داد پاسخ که دیدم ترا

ز گردنکشان بر گزیدم ترا

بت اندر شبستان فرستاد شاه

بفرمود تا بر نشیند بگاه‏

بیآراستندش بدیباى زرد

بیاقوت و پیروزه و لاجورد

دگر ایزدى هر چه بایست بود

یکى سرخ یاقوت بد نابسود

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن