سیاوش

زادن سیاوش از مادر

بسى بر نیآمد برین روزگار

که رنگ اندر آمد بخرّم بهار

جدا گشت زو کودکى چون پرى

بچهره بسان بت آزرى‏

بگفتند با شاه کاوس کى

که بر خوردى از ماه فرخنده پى‏

یکى بچّه فرّخ آمد پدید

کنون تخت بر ابر باید کشید

جهان گشت از آن خوب پر گفت و گوى

کزان گونه نشنید کس موى و روى‏

جهاندار نامش سیاوخش کرد

برو چرخ گردنده را بخش کرد

بسى بر نیآمد برین روزگار

که رنگ اندر آمد بخرّم بهار

جدا گشت زو کودکى چون پرى

بچهره بسان بت آزرى‏

بگفتند با شاه کاوس کى

که بر خوردى از ماه فرخنده پى‏

یکى بچّه فرّخ آمد پدید

کنون تخت بر ابر باید کشید

جهان گشت از آن خوب پر گفت و گوى

کزان گونه نشنید کس موى و روى‏

جهاندار نامش سیاوخش کرد

برو چرخ گردنده را بخش کرد

ازان کو شمارد سپهر بلند

بدانست نیک و بد و چون و چند

ستاره بران بچّه آشفته دید

غمى گشت چون بخت او خفته دید

بدید از بد و نیک آزار او

بیزدان پناهید از کار او

چنین تا بر آمد برین روزگار

تهمتن بیآمد بر شهریار

چنین گفت کاین کودک شیرفش

مرا پرورانید باید بکش‏

چو دارندگان ترا مایه نیست

مر او را بگیتى چو من دایه نیست‏

بسى مهتر اندیشه کرد اندر آن

نیآمد همى بر دلش بر گران‏

برستم سپردش دل و دیده را

جهانجوى گرد پسندیده را

تهمتن ببردش بزابلستان

نشستنگهش ساخت در گلستان‏

سوارى و تیر و کمان و کمند

عنان و رکیب و چه و چون و چند

نشستن گه مجلس و میگسار

همان باز و شاهین و کار شکار

ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه

سخن گفتن رزم و راندن سپاه‏

هنرها بیاموختش سربسر

بسى رنج بر داشت و آمد ببر

سیاوش چنان شد که اندر جهان

بمانند او کس نبود از مهان‏

چو یک چند بگذشت و او شد بلند

سوى گردن شیر شد با کمند

چنین گفت با رستم سرفراز

که آمد بدیدار شاهم نیاز

بسى رنج بردى و دل سوختى

هنرهاى شاهانم آموختى‏

پدر باید اکنون که بیند ز من

هنرهاى آموزش پیل تن‏

گو شیر دل کار او را بساخت

فرستادگان را ز هر سو بتاخت‏

ز اسپ و پرستنده و سیم و زر

ز مهر و ز تخت و کلاه و کمر

ز پوشیدنى هم ز گستردنى

ز هر سو بیآورد آوردنى‏

ازین هر چه در گنج رستم نبود

ز گیتى فرستاد و آورد زود

گسى کرد از آن گونه او را براه

که شد بر سیاوش نظاره سپاه‏

همى رفت با او تهمتن بهم

بدان تا نباشد سپهبد دژم‏

جهانى بآیین بیآراستند

چو خشنودى نامور خواستند

همه زر بعنبر بر آمیختند

ز گنبد بسر بر همى ریختند

جهان گشته پر شادى و خواسته

در و بام هر برزن آراسته‏

بزیر پى تازى اسپان درم

بایران نبودند یک تن دژم‏

همه یال اسپ از کران تا کران

بر اندوده مشک و مى و زعفران‏

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن