داستان بیژن و منیژه

باز آمدن رستم پیش کى‏خسرو

چو آگاهى آمد بشاه دلیر

که از بیشه پیروز برگشت شیر

چو بیژن شد از بند و زندان رها

ز بند بداندیش نرّ اژدها

سپاهى ز توران بهم بر شکست

همه لشکر دشمنان کرد پست‏

بشادى بپیش جهان آفرین

بمالید روى و کُلَه بر زمین‏

چو گودرز و گیو آگهى یافتند

سوى شاه پیروز بشتافتند

بر آمد خروش و بیامد سپاه

تبیره زنان بر گرفتند راه‏

دمنده دمان گاو دم بر درش

بر آمد خروشیدن از لشکرش‏

سیه کرده میدانش اسبان بسم

همه شهر آواى رویینه خم‏

چو آگاهى آمد بشاه دلیر

که از بیشه پیروز برگشت شیر

چو بیژن شد از بند و زندان رها

ز بند بداندیش نرّ اژدها

سپاهى ز توران بهم بر شکست

همه لشکر دشمنان کرد پست‏

بشادى بپیش جهان آفرین

بمالید روى و کُلَه بر زمین‏

چو گودرز و گیو آگهى یافتند

سوى شاه پیروز بشتافتند

بر آمد خروش و بیامد سپاه

تبیره زنان بر گرفتند راه‏

دمنده دمان گاو دم بر درش

بر آمد خروشیدن از لشکرش‏

سیه کرده میدانش اسبان بسم

همه شهر آواى رویینه خم‏

بیک دست بر بسته شیر و پلنگ

بزنجیر دیگر سواران جنگ‏

گرازان سواران دمان و دنان

بدندان زمین ژنده پیلان کنان‏

بپیش سپاه اندرون بوق و کوس

درفش از پس پشت گودرز و طوس‏

پذیره شدن پیش پهلو سپاه

بدین گونه فرمود بیدار شاه‏

برفتند لشکر گروها گروه

زمین شد ز گردان بکردار کوه‏

چو آمد پدیدار از انبوه نیو

پیاده شد از باره گودرز و گیو

ز اسب اندر آمد جهان پهلوان

بپرسیدش از رنج دیده گوان‏

برو آفرین کرد گودرز و گیو

که اى نامبردار و سالار نیو

دلیر از تو گردد بهر جاى شیر

سپهر از تو هرگز مگر داد سیر

ترا جاودان باد یزدان پناه

بکام تو گر داد خورشید و ماه‏

همه بنده کردى تو این دوده را

ز تو یافتم پور گُم بوده را

ز درد و غمان رستگان تویم

بایران کمر بستگان تویم‏

بر اسبان نشستند یک سر مهان

گرازان بنزدیک شاه جهان‏

چو نزدیک شهر جهاندار شاه

فراز آمد آن گرد لشکر پناه‏

پذیره شدش نامدار جهان

نگهدار ایران و شاه مهان‏

چو رستم بفر جهاندار شاه

نگه کرد کآمد پذیره براه‏

پیاده شد و برد پیشش نماز

غمى گشته از رنج و راه دراز

جهاندار خسرو گرفتش ببر

که اى دست مردى و جان هنر

تهمتن سبک دست بیژن گرفت

چنانکش ز شاه و پدر بپذیرفت‏

بیاورد و بسپرد و بر پاى خاست

چنان پشت خمّیده را کرد راست‏

از ان پس اسیران توران هزار

بیاورد بسته بر شهریار

برو آفرین کرد خسرو بمهر

که جاوید بادا بکامت سپهر

خنک زال کش بگذرد روزگار

بماند بگیتى ترا یادگار

خجسته بر و بوم زابل که شیر

همى پروراند گوان و دلیر

خنک شهر ایران و فرخ گوان

که دارند چون تو یکى پهلوان‏

وزین هر سه برتر سر و بخت من

که چون تو پرستد همى تخت من‏

بخورشید ماند همى کار تو

بگیتى پراگنده کردار تو

بگیو آنگهى گفت شاه جهان

که نیکست با کردگارت نهان‏

که بر دست رستم جهان آفرین

بتو داد پیروز پور گزین‏

گرفت آفرین گیو بر شهریار

که شادان بدى تا بود روزگار

سر رستمت جاودان سبز باد

دل زال فرخ بدو باد شاد

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن