داستان رستم و سهراب

فرستادن افراسیاب بارمان و هومان را به نزدیک سهراب‏

خبر شد بنزدیک افراسیاب

که افگند سهراب کشتى بر آب‏

هنوز از دهن بوى شیر آیدش

همى راى شمشیر و تیر آیدش‏

زمین را بخنجر بشوید همى

کنون رزم کاوس جوید همى‏

سپاه انجمن شد برو بر بسى

نیاید همى یادش از هر کسى‏

سخن زین درازى چه باید کشید

هنر برتر از گوهر ناپدید

چو افراسیاب آن سخنها شنود

خوش آمدش خندید و شادى نمود

خبر شد بنزدیک افراسیاب

که افگند سهراب کشتى بر آب‏

هنوز از دهن بوى شیر آیدش

همى راى شمشیر و تیر آیدش‏

زمین را بخنجر بشوید همى

کنون رزم کاوس جوید همى‏

سپاه انجمن شد برو بر بسى

نیاید همى یادش از هر کسى‏

سخن زین درازى چه باید کشید

هنر برتر از گوهر ناپدید

چو افراسیاب آن سخنها شنود

خوش آمدش خندید و شادى نمود

ز لشکر گزید از دلاور سران

کسى کو گراید بگرز گران‏

ده و دو هزار از دلیران گرد

چو هومان و مر بارمان را سپرد

بگردان لشکر سپهدار گفت

که این راز باید که ماند نهفت‏

چو روى اندر آرند هر دو بروى

تهمتن بود بى‏گمان چاره جوى‏

پدر را نباید که داند پسر

که بندد دل و جان بمهر پدر

مگر کان دلاور گو سالخورد

شود کشته بر دست این شیر مرد

ازان پس بسازید سهراب را

ببندید یک شب برو خواب را

برفتند بیدار دو پهلوان

بنزدیک سهراب روشن روان‏

بپیش اندرون هدیه شهریار

ده اسپ و ده استر بزین و ببار

ز پیروزه تخت و ز بیجاده تاج

سر تاج زر پایه تخت عاج‏

یکى نامه با لابه و دلپسند

نبشته بنزدیک آن ارجمند

که گر تخت ایران بچنگ آورى

زمانه بر آساید از داورى‏

ازین مرز تا آن بسى راه نیست

سمنگان و ایران و توران یکیست‏

فرستمت هر چند باید سپاه

تو بر تخت بنشین و بر نه کلاه‏

بتوران چو هومان و چون بارمان

دلیر و سپهبد نبد بى‏گمان‏

فرستادم اینک بفرمان تو

که باشند یک چند مهمان تو

اگر جنگ جویى تو جنگ آورند

جهان بر بداندیش تنگ آورند

چنین نامه و خلعت شهریار

ببردند با ساز چندان سوار

بسهراب آگاهى آمد ز راه

ز هومان و از بارمان و سپاه‏

پذیره بشد با نیا همچو باد

سپه دید چندان دلش گشت شاد

چو هومان و را دید با یال و کفت

فرو ماند هومان ازو در شگفت‏

بدو داد پس نامه شهریار

ابا هدیه و اسپ و استر ببار

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن