داستان رستم و سهراب

کشته شدن سهراب به دست رستم‏

دگر باره اسپان ببستند سخت

بسر بر همى گشت بد خواه بخت‏

بکشتى گرفتن نهادند سر

گرفتند هر دو دوال کمر

هر آنگه که خشم آورد بخت شوم

کند سنگ خارا بکردار موم‏

سر افراز سهراب با زور دست

تو گفتى سپهر بلندش ببست‏

غمى بود رستم بیازید چنگ

گرفت آن برو یال جنگى پلنگ‏

خم آورد پشت دلیر جوان

زمانه بیامد نبودش توان‏

دگر باره اسپان ببستند سخت

بسر بر همى گشت بد خواه بخت‏

بکشتى گرفتن نهادند سر

گرفتند هر دو دوال کمر

هر آنگه که خشم آورد بخت شوم

کند سنگ خارا بکردار موم‏

سر افراز سهراب با زور دست

تو گفتى سپهر بلندش ببست‏

غمى بود رستم بیازید چنگ

گرفت آن برو یال جنگى پلنگ‏

خم آورد پشت دلیر جوان

زمانه بیامد نبودش توان‏

زدش بر زمین بر بکردار شیر

بدانست کو هم نماند بزیر

سبک تیغ تیز از میان بر کشید

بر شیر بیدار دل بردرید

بپیچید زان پس یکى آه کرد

ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد

بدو گفت کین بر من از من رسید

زمانه بدست تو دادم کلید

تو زین بى‏گناهى که این کوژ پشت

مرا بر کشید و بزودى بکشت‏

ببازى بگویند همسال من

بخاک اندر آمد چنین یال من‏

نشان داد مادر مرا از پدر

ز مهر اندر آمد روانم بسر

هر آنگه که تشنه شدستى بخون

بیالودى آن خنجر آبگون‏

زمانه بخون تو تشنه شود

بر اندام تو موى دشنه شود

کنون گر تو در آب ماهى شوى

و گر چون شب اندر سیاهى شوى‏

و گر چون ستاره شوى بر سپهر

ببرّى ز روى زمین پاک مهر

بخواهد هم از تو پدر کین من

چو بیند که خاکست بالین من‏

ازین نامداران گردنکشان

کسى هم برد سوى رستم نشان‏

که سهراب کشتست و افگنده خوار

ترا خواست کردن همى خواستار

چو بشنید رستم سرش خیره گشت

جهان پیش چشم اندرش تیره گشت‏

بپرسید زان پس که آمد بهوش

بدو گفت با ناله و با خروش‏

که اکنون چه دارى ز رستم نشان

که کم باد نامش ز گردنکشان‏

بدو گفت ار ایدونکه رستم تویى

بکشتى مرا خیره از بد خویى‏

ز هر گونه بودمت رهنماى

نجنبید یک ذرّه مهرت ز جاى‏

چو برخاست آواز کوس از درم

بیامد پر از خون دو رخ مادرم‏

همى جانش از رفتن من بخست

یکى مهره بر بازوى من ببست‏

مرا گفت کین از پدر یادگار

بدار و ببین تا کى آید بکار

کنون کارگر شد که بیکار گشت

پسر پیش چشم پدر خوار گشت‏

همان نیز مادر بروشن روان

فرستاد با من یکى پهلوان‏

بدان تا پدر را نماید بمن

سخن بر گشاید بهر انجمن‏

چو آن نامور پهلوان کشته شد

مرا نیز هم روز برگشته شد

کنون بند بگشاى از جوشنم

برهنه نگه کن تن روشنم‏

چو بگشاد خفتان و آن مهره دید

همه جامه بر خویشتن بر درید

همى گفت کاى کشته بر دست من

دلیر و ستوده بهر انجمن‏

همى ریخت خون و همى کند موى

سرش پر ز خاک و پر از آب روى‏

بدو گفت سهراب کین بد تریست

بآب دو دیده نباید گریست‏

ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود

چنین رفت و این بودنى کار بود

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت

تهمتن نیامد بلشکر ز دشت‏

ز لشکر بیامد هشیوار بیست

که تا اندر آوردگه کار چیست‏

دو اسپ اندر آن دشت بر پاى بود

پر از گرد رستم دگر جاى بود

گو پیل تن را چو بر پشت زین

ندیدند گردان بران دشت کین‏

گمانشان چنان بد که او کشته شد

سر نامداران همه گشته شد

بکاؤس کى تاختند آگهى

که تخت مهى شد ز رستم تهى‏

ز لشکر بر آمد سراسر خروش

زمانه یکایک بر آمد بجوش‏

بفرمود کاؤس تا بوق و کوس

دمیدند و آمد سپهدار طوس‏

ازان پس بدو گفت کاؤس شاه

کز ایدر هیونى سوى رزمگاه‏

بتازید تا کار سهراب چیست

که بر شهر ایران بباید گریست‏

اگر کشته شد رستم جنگجوى

از ایران که یارد شدن پیش اوى‏

بانبوه زخمى بباید زدن

برین رزمگه بر نشاید بدن‏

چو آشوب بر خاست از انجمن

چنین گفت سهراب با پیل تن‏

که اکنون که روز من اندر گذشت

همه کار ترکان دگر گونه گشت‏

همه مهربانى بران کن که شاه

سوى جنگ ترکان نراند سپاه‏

که ایشان ز بهر مرا جنگجوى

سوى مرز ایران نهادند روى‏

بسى روز را داده بودم نوید

بسى کرده بودم ز هر در امید

نباید که بینند رنجى براه

مکن جز بنیکى بر ایشان نگاه‏

نشست از بر رخش رستم چو گرد

پر از خون رخ و لب پر از باد سرد

بیامد بپیش سپه با خروش

دل از کرده خویش با درد و جوش‏

چو دیدند ایرانیان روى اوى

همه بر نهادند بر خاک روى‏

ستایش گرفتند بر کردگار

که او زنده باز آمد از کارزار

چو زان گونه دیدند بر خاک سر

دریده برو جامه و خسته بر

بپرسش گرفتند کین کار چیست

ترا دل برین گونه از بهر کیست‏

بگفت آن شگفتى که خود کرده بود

گرامى‏تر خود بیازرده بود

همه بر گرفتند با او خروش

زمین پر خروش و هوا پر ز جوش‏

چنین گفت با سر فرازان که من

نه دل دارم امروز گویى نه تن‏

شما جنگ ترکان مجویید کس

همین بد که من کردم امروز بس‏

چو برگشت ازان جایگه پهلوان

بیامد بر پور خسته روان‏

بزرگان برفتند با او بهم

چو طوس و چو گودرز و چون گستهم‏

همه لشکر از بهر آن ارجمند

زبان برگشادند یک سر ز بند

که درمان این کار یزدان کند

مگر کین سخن بر تو آسان کند

یکى دشنه بگرفت رستم بدست

که از تن ببرّد سر خویش پست‏

بزرگان بدو اندر آویختند

ز مژگان همى خون فرو ریختند

بدو گفت گودرز کاکنون چه سود

که از روى گیتى بر آرى تو دود

تو بر خویشتن گر کنى صد گزند

چه آسانى آید بدان ارجمند

اگر ماند او را بگیتى زمان

بماند تو بى‏رنج با او بمان‏

و گر زین جهان این جوان رفتنیست

بگیتى نگه کن که جاوید کیست‏

شکاریم یک سر همه پیش مرگ

سرى زیر تاج و سرى زیر ترگ‏

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

  1. سلام اگه میشه خلاصه ای ازداستان سهراب درسایت بگذارید من تادوروز دیگه یه نمایشنامه بزرگ دارم گه بایددر۱ساعت داستان رستم وسهراب روبنویسم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن