دسته‌ها
انوشیروان

آشتى جستن قیصر روم از نوشین روان

پس آگاهى آمد ز فرفوریوس

بگفت آنچ آمد بقالینیوس‏

بقیصر چنین گفت کآمد سپاه

جهاندار کسرى ابا پیل و گاه‏

سپاهست چندانک دریا و کوه

همى گردد از گرد اسبان ستوه‏

بگردید قیصر ز گفتار خویش

بزرگان فرزانه را خواند پیش‏

ز نوشین روان شد دلش پر هراس

همى راى زد روز و شب در سه پاس‏

بدو گفت موبد که این راى نیست

که با رزم کسرى ترا پاى نیست‏

دسته‌ها
انوشیروان

بازگشتن خاقان و سپاه کشیدن نوشین روان سوى تیسفون

چو آگاهى آمد بخاقان چین

ز ایران و ز شاه ایران زمین‏

و زان شادمانى بفرزند اوى

شدن شاد و خرم بپیوند اوى‏

بپردخت سغد و سمرقند و چاج

بقچقار باشى فرستاد تاج‏

ازین شهرها چون برفت آن سپاه

همى مرزبانان فرستاد شاه‏

جهان شد پر از داد نوشین روان

بخفتند بر دشت پیر و جوان‏

یکایک همى خواندند آفرین

ز هر جاى بر شهریار زمین‏

همه دست برداشته بآسمان

که اى کردگار مکان و زمان‏

دسته‌ها
انوشیروان

پیمان نوشتن نوشین روان پسر خود را ، هرمزد

جهان را نمایش چو کردار نیست

نهانش جز از رنج و تیمار نیست‏

اگر تاج دارى اگر گرم و رنج

همان بگذرى زین سراى سپنج‏

بپیوستم این عهد نوشین روان

بپیروزى شهریار جوان‏

یکى نامه شهریاران بخوان

نگر تا که باشد چو نوشین روان‏

براى و بداد و ببزم و بجنگ

چو روزش سر آمد نبودش درنگ‏

تو اى پیر فرتوت بى‏توبه مرد

خرد گیر و ز بزم و شادى بگرد

جهان تازه شد چون قدح یافتى

روان را ز توبه تو برتافتى‏

دسته‌ها
شطرنج

بازى شطرنج ساختن از بهر مادر طلحند

سواران بهر سو پراگند گو

بجایى که بد موبدى پیش رو

سراسر بدرگاه شاه آمدند

بدان نامور بارگاه آمدند

جهاندار بنشست با موبدان

بزرگان دانا دل و بخردان‏

صفت کرد فرزانه آن رزمگاه

که چون رفت پیکار جنگ و سپاه‏

ز دریا و از کنده و آبگیر

یکایک بگفتند با تیزویر

نخفتند ز ایشان یکى تیره شب

نه بر یکدیگر برگشادند لب‏

ز میدان چو بر خاست آواز کوس

جهان دیدگان خواستند آبنوس‏

دسته‌ها
انوشیروان

زاده شدن نوش‏زاد و زنى ترسا

اگر شاه دیدى و گر زیر دست

و گر پاک دل مرد یزدان پرست‏

چنان دان که چاره نباشد ز جفت

ز پوشیدن و خورد و جاى نهفت‏

اگر پارسا باشد و راى زن

یکى گنج باشد براگنده زن‏

بویژه که باشد ببالا بلند

فروهشته تا پاى مشکین کمند

خردمند و هشیار و با راى و شرم

سخن گفتنش خوب و آواى نرم‏

برین سان زنى داشت پر مایه شاه

ببالاى سرو و بدیدار ماه‏

بدین مسیحا بد این ماه روى

ز دیدار او شهر پر گفت و گوى‏

دسته‌ها
انوشیروان

باز آمدن نوشین روان به ایران زمین به پیروزى

بتخت آمد از جایگاه نماز

ز گرگان برفتن گرفتند ساز

بر آمد خروشیدن گاو دم

ز درگاه آواز رویینه خم‏

سپه بر نشست و بنه بر نهاد

ز یزدان نیکى دهش کرد یاد

ز دینار و دیبا و تاج و کمر

ز گنج درم هم ز در و گهر

ز اسبان و پوشیده رویان و تاج

دگر مهد پیروزه و تخت عاج‏

نشستند بر زین پرستندگان

بت‏آراى و هر گونه‏اى بندگان‏

فرستاد یک سر سوى طیسفون

شبستان چینى بپیش اندرون‏

دسته‌ها
بوزرجمهر

خواب دیدن نوشین روان و به درگاه آمدن بزرگمهر

نگر خواب را بیهده نشمرى

یکى بهره دانى ز پیغمبرى‏

بویژه که شاه جهان بیندش

روان درخشنده بگزیندش‏

ستاره زند راى با چرخ و ماه

سخنها پراگنده کرده براه‏

روانهاى روشن ببیند بخواب

همه بودنیها چو آتش بر آب‏

شبى خفته بد شاه نوشین روان

خردمند و بیدار و دولت جوان‏

چنان دید در خواب کز پیش تخت

برستى یکى خسروانى درخت‏

شهنشاه را دل بیاراستى

مى و رود و رامشگران خواستى‏

بر او بران گاه آرام و ناز

نشستى یکى تیز دندان گراز

دسته‌ها
انوشیروان

بیمار شدن نوشین روان و آشوب بر پا زدن نوشزاد

چنین گفت گوینده پارسى

که بگذشت سال از برش چار سى‏

که هر کس که بر دادگر دشمنست

نه مردم نژادست کآهرمنست‏

هم از نوش زاد آمد این داستان

که یاد آمد از گفته باستان‏

چو بشنید فرزند کسرى که تخت

بپردخت زان خسروانى درخت‏

در کاخ بگشاد فرزند شاه

برو انجمن شد فراوان سپاه‏

کسى کو ز بند خرد جسته بود

بزندان نوشین روان بسته بود

ز زندانها بندها برگرفت

همه شهر از و دست بر سر گرفت‏

دسته‌ها
انوشیروان

اندر آرام یافتن جهانیان از آیین نوشین روان

چو کسرى بیامد بر تخت خویش

گرازان و انباز با بخت خویش‏

جهان چون بهشتى شد آراسته

ز داد و ز خوبى پر از خواسته‏

نشستند شاهان ز آویختن

بهر جاى بیداد و خون ریختن‏

جهان پر شد از فرّه ایزدى

ببستند گفتى دو دست از بدى‏

ندانست کس غارت و تاختن

دگر دست سوى بدى آختن‏

جهانى بفرمان شاه آمدند

ز کژّى و تارى براه آمدند

دسته‌ها
بوزرجمهر

گزاریدن بزرگمهر خواب کسرى را

و زان بیشه پویان براه آمدند

خرامان بنزدیک شاه آمدند

فرستاده از پیش کودک برفت

بر تخت کسرى خرامید تفت‏

بدو گفت کاى شاه نوشین روان

تویى خفته بیدار و دولت جوان‏

برفتم ز درگاه شاها بمرو

بگشتم چو اندر گلستان تذرو

ز فرهنگیان کودکى یافتم

بیاوردم و تیز بشتافتم‏

بگفت آن سخن کز لب او شنید

ز مار سیاه آن شگفتى که دید

جهاندار کسرى ورا پیش خواند

و زان خواب چندى سخنها براند