پس آگاهى آمد ز فرفوریوس
بگفت آنچ آمد بقالینیوس
بقیصر چنین گفت کآمد سپاه
جهاندار کسرى ابا پیل و گاه
سپاهست چندانک دریا و کوه
همى گردد از گرد اسبان ستوه
بگردید قیصر ز گفتار خویش
بزرگان فرزانه را خواند پیش
ز نوشین روان شد دلش پر هراس
همى راى زد روز و شب در سه پاس
بدو گفت موبد که این راى نیست
که با رزم کسرى ترا پاى نیست