داستان بیژن و منیژه

آمدن منیژه به پیش رستم

منیژه خبر یافت از کاروان

یکایک بشهر اندر آمد دوان‏

برهنه نوان دخت افراسیاب

بر رستم آمد دو دیده پر آب‏

برو آفرین کرد و پرسید و گفت

همى بآستین خون مژگان برفت‏

که بر خوردى از جان و ز گنج خویش

مبادت پشیمانى از رنج خویش‏

بکام تو بادا سپهر بلند

ز چشم بدانت مبادا گزند

هر امید دل را که بستى میان

ز رنجى که بردى مبادت زیان‏

همیشه خرد بادت آموزگار

خنک بوم ایران و خوش روزگار

چه آگاهى استت ز گردان شاه

ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه‏

منیژه خبر یافت از کاروان

یکایک بشهر اندر آمد دوان‏

برهنه نوان دخت افراسیاب

بر رستم آمد دو دیده پر آب‏

برو آفرین کرد و پرسید و گفت

همى بآستین خون مژگان برفت‏

که بر خوردى از جان و ز گنج خویش

مبادت پشیمانى از رنج خویش‏

بکام تو بادا سپهر بلند

ز چشم بدانت مبادا گزند

هر امید دل را که بستى میان

ز رنجى که بردى مبادت زیان‏

همیشه خرد بادت آموزگار

خنک بوم ایران و خوش روزگار

چه آگاهى استت ز گردان شاه

ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه‏

نیامد بایران ز بیژن خبر

نیایَش نخواهد بدن چاره گر

که چون او جوانى ز گودرزیان

همى بگسلاند بسختى میان‏

بسودست پایش ز بند گران

دو دستش ز مسمار آهنگران‏

کشیده بزنجیر و بسته ببند

همه چاه پر خون آن مستمند

نیابم ز درویشى خویش خواب

ز نالیدن او دو چشمم پر آب‏

بترسید رستم ز گفتار اوى

یکى بانگ برزد براندش ز روى‏

بدو گفت کز پیش من دور شو

نه خسرو شناسم نه سالار نو

ندارم ز گودرز و گیو آگهى

که مغزم ز گفتار کردى تهى‏

برستم نگه کرد و بگریست زار

ز خوارى ببارید خون بر کنار

بدو گفت کاى مهتر پر خرد

ز تو سرد گفتن نه اندر خورد

سخن گر نگویى مرانم ز پیش

که من خود دلى دارم از درد ریش‏

چنین باشد آیین ایران مگر

که درویش را کس نگوید خبر

بدو گفت رستم که اى زن چبود

مگر اهرمن رستخیزت نمود

همى بر نوشتى تو بازار من

بدان روى بد با تو پیکار من‏

بدین تندى از من میازار بیش

که دل بسته بودم ببازار خویش‏

و دیگر بجایى که کى‏خسروست

بدان شهر من خود ندارم نشست‏

ندانم همى گیو و گودرز را

نه پیموده‏ام هرگز آن مرز را

بفرمود تا خوردنى هرچ بود

نهادند در پیش درویش زود

یکایک سخن کرد ازو خواستار

که با تو چرا شد دژم روزگار

چه پرسى ز گردان و شاه و سپاه

چه دارى همى راه ایران نگاه‏

منیژه بدو گفت کز کار من

چه پرسى ز بد بخت و تیمار من‏

کزان چاه سر با دلى پر ز درد

دویدم بنزد تو اى رادمرد

زدى بانگ بر من چو جنگاوران

نترسیدى از داور داوران‏

منیژه منم دخت افراسیاب

برهنه ندیدى رخم آفتاب‏

کنون دیده پر خون و دل پر ز درد

ازین در بدان در دوان گرد گرد

همى نان کشکین فراز آورم

چنین راند یزدان قضا بر سرم‏

ازین زارتر چون بود روزگار

سر آرد مگر بر من این کردگار

چو بیچاره بیژن بدان ژرف چاه

نبیند شب و روز خورشید و ماه‏

بغلّ و بمسمار و بند گران

همى مرگ خواهد ز یزدان بران‏

مرا درد بر درد بفزود زین

نم دیدگانم بپالود زین‏

کنون گرت باشد بایران گذر

ز گودرز کشواد یابى خبر

بدرگاه خسرو مگر گیو را

ببینى و گر رستم نیو را

بگویى که بیژن بسختى درست

اگر دیر گیرى شود کار پست‏

گرش دید خواهى میاساى دیر

که بر سرش سنگست و آهن بزیر

بدو گفت رستم که اى خوب چهر

که مهرت مبرّاد از وى سپهر

چرا نزد باب تو خواهشگران

نینگیزى از هر سوى مهتران‏

مگر بر تو بخشایش آرد پدر

بجوشدش خون و بسوزد جگر

گر آزار بابت نبودى ز پیش

ترا دادمى چیز ز اندازه بیش‏

بخوالیگرش گفت کز هر خورش

که او را بباید بیاور برش‏

یکى مرغ بریان بفرمود گرم

نوشته بدو اندرون نان نرم‏

سبک دست رستم بسان پرى

بدو در نهان کرد انگشترى‏

بدو داد و گفتش بدان چاه بر

که بیچارگان را توى راهبر

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن