داستان بیژن و منیژه

آگاهى یافتن بیژن از آمدن رستم

منیژه بیامد بدان چاه سر

دوان و خورشها گرفته ببر

نوشته بدستار چیزى که برد

چنان هم که بستد ببیژن سپرد

نگه کرد بیژن بخیره بماند

ازان چاه خورشید رخ را بخواند

که اى مهربان از کجا یافتى

خورشها کزین گونه بشتافتى‏

بسا رنج و سختى کت آمد بروى

ز بهر منى در جهان پوى پوى‏

منیژه بدو گفت کز کاروان

یکى مایه ور مرد بازارگان‏

از ایران بتوران ز بهر درم

کشیده ز هر گونه بسیار غم‏

یکى مرد پاکیزه باهوش و فر

ز هر گونه با او فراوان گهر

منیژه بیامد بدان چاه سر

دوان و خورشها گرفته ببر

نوشته بدستار چیزى که برد

چنان هم که بستد ببیژن سپرد

نگه کرد بیژن بخیره بماند

ازان چاه خورشید رخ را بخواند

که اى مهربان از کجا یافتى

خورشها کزین گونه بشتافتى‏

بسا رنج و سختى کت آمد بروى

ز بهر منى در جهان پوى پوى‏

منیژه بدو گفت کز کاروان

یکى مایه ور مرد بازارگان‏

از ایران بتوران ز بهر درم

کشیده ز هر گونه بسیار غم‏

یکى مرد پاکیزه باهوش و فر

ز هر گونه با او فراوان گهر

گشن دستگاهى نهاده فراخ

یکى کلبه سازیده بر پیش کاخ‏

بمن داد زین گونه دستار خوان

که بر من جهان آفرین را بخوان‏

بدان چاه نزدیک آن بسته بر

دگر هرچ باید ببر سر بسر

بگسترد بیژن پس آن نان پاک

پر اومید یزدان دل از بیم و باک‏

چو دست خورش برد زان داورى

بدید آن نهان کرده انگشترى‏

نگینش نگه کرد و نامش بخواند

ز شادى بخندید و خیره بماند

یکى مهر پیروزه رستم بروى

نبشته بآهن بکردار موى‏

چو بار درخت وفا را بدید

بدانست کآمد غمش را کلید

بخندید خندیدنى شاهوار

چنان کآمد آواز بر چاهسار

منیژه چو بشنید خندیدنش

ازان چاه تاریک بسته تنش‏

زمانى فرو ماند زان کار سخت

بگفت این چه خندست اى نیکبخت‏

شگفت آمدش داستانى بزد

که دیوانه خندد ز کردار خود

چه گونه گشادى بخنده دو لب

که شب روز بینى همى روز شب‏

چه رازست پیش آر و با من بگوى

مگر بخت نیکت نمودست روى‏

بدو گفت بیژن کزین کار سخت

بر اومید آنم که بگشاد بخت‏

چو با من بسوگند پیمان کنى

همانا وفاى مرا نشکنى‏

بگویم سراسر ترا داستان

چو باشى بسوگند همداستان‏

که گر لب بدوزى ز بهر گزند

زنان را زبان کم بماند ببند

منیژه خروشید و نالید زار

که بر من چه آمد بدِ روزگار

دریغ آن شده روزگاران من

دل خسته و چشم باران من‏

بدادم ببیژن تن و خان و مان

کنون گشت بر من چنین بد گمان‏

همان گنج دینار و تاج گهر

بتاراج دادم همه سر بسر

پدر گشته بیزار و خویشان ز من

برهنه دوان بر سر انجمن‏

ز امید بیژن شدم ناامید

جهانم سیاه و دو دیده سپید

بپوشد همى راز بر من چنین

تو داناترى اى جهان آفرین‏

بدو گفت بیژن همه راستست

ز من کار تو جمله بر کاستست‏

چنین گفتم اکنون نبایست گفت

ایا مهربان یار و هشیار جفت‏

سزد گر بهر کار پندم دهى

که مغزم برنج اندرون شد تهى‏

تو بشناس کاین مرد گوهر فروش

که خوالیگرش مر ترا داد توش‏

ز بهر من آمد بتوران فراز

و گرنه نبودش بگوهر نیاز

ببخشود بر من جهان آفرین

ببینم مگر پهن روى زمین‏

رهاند مرا زین غمان دراز

ترا زین تکاپوى و گُرم و گداز

بنزدیک او شو بگویش نهان

که اى پهلوان کیان جهان‏

بدل مهربان و بتن چاره جوى

اگر تو خداوند رخشى بگوى‏

منیژه بیامد بکردار باد

ز بیژن برستم پیامش بداد

چو بشنید گفتار آن خوب روى

کزان راه دور آمده پوى پوى‏

بدانست رستم که بیژن سخن

گشادست بر لاله سرو بن‏

ببخشود و گفتش که اى خوب چهر

که یزدان ترا زو مبرّاد مهر

بگویش که آرى خداوند رخش

ترا داد یزدان فریاد بخش‏

ز زاول بایران ز ایران بتور

ز بهر تو پیمودم این راه دور

بگویش که ما را بسان پلنگ

بسود از پى تو کمرگاه و چنگ‏

چو با او بگویى سخن راز دار

شب تیره گوشت بآواز دار

ز بیشه فراز آر هیزم بروز

شب آید یکى آتشى بر فروز

منیژه ز گفتار او شاد شد

دلش ز آن دهان یک سر آزاد شد

بیامد دوان تا بدان چاهسار

که بودش بچاه اندرون غمگسار

بگفتش که دادم سراسر پیام

بدان مرد فرخ پى نیک نام‏

چنین داد پاسخ که آنم درست

که بیژن بنام و نشانم بجست‏

تو با داغ دل چند پویى همى

که رخ را بخوناب شویى همى‏

کنون چون درست آمد از تو نشان

ببینى سر تیغ مردم کشان‏

زمین را بدرانم اکنون بچنگ

بپروین بر اندازم آسوده سنگ‏

مرا گفت چون تیره گردد هوا

شب از چنگ خورشید یابد رها

بکردار کوه آتشى بر فروز

که سنگ و سر چاه گردد چو روز

بدان تا ببینم سر چاه را

بدان روشنى بسپرم راه را

بفرمود بیژن که آتش فروز

که رستیم هر دو ز تاریک روز

سوى کردگار جهان کرد سر

که اى پاک و بخشنده و دادگر

ز هر بد تو باشى مرا دستگیر

تو زن بر دل و جان بد خواه تیر

بده داد من زآنک بیداد کرد

تو دانى غمان من و داغ و درد

مگر باز یابم بر و بوم را

نمانم بننگ اختر شوم را

تو اى دخت رنج آزموده ز من

فدا کرده جان و دل و چیز و تن‏

بدین رنج کز من تو برداشتى

زیان مرا سود پنداشتى‏

بدادى بمن گنج و تاج و گهر

جهاندار خویشان و مام و پدر

اگر یابم از چنگ این اژدها

بدین روزگار جوانى رها

بکردار نیکان یزدان پرست

بپویم بپاى و بیازم بدست‏

بسان پرستار پیش کیان

بپاداش نیکیت بندم میان‏

منیژه بهیزم شتابید سخت

چو مرغان بر آمد بشاخ درخت‏

بخورشید بر چشم و هیزم ببر

که تا کى بر آرد شب از کوه سر

چو از چشم خورشید شد ناپدید

شب تیره بر کوه دامن کشید

بدانگه که آرام گیرد جهان

شود آشکاراى گیتى نهان‏

که لشکر کشد تیره شب پیش روز

بگردد سر هور گیتى فروز

منیژه سبک آتشى بر فروخت

که چشم شب قیرگون را بسوخت‏

بدلش اندرون بانگ رویینه خم

که آید ز ره رخش پولاد سم‏

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *