بهرام چوبینه

شکست دادن رومیان

چو خورشید برزد سر از تیره کوه

خروشى بر آمد ز هر دو گروه‏

که گفتى زمین گشت گردان سپهر

گر از تیغها تیره شد روى مهر

بیاراسته میمن و میسره

زمین کوه گشت آهنین یک سره‏

از آواز اسپان و بانگ سپاه

بیابان همى جست بر کوه راه‏

چو بهرام جنگى بدان بنگرید

یکى خنجر آبگون برکشید

نیامد بدلش اندرون ترس و بیم

دل شیر در بیشه شد بدو نیم‏

چو خورشید برزد سر از تیره کوه

خروشى بر آمد ز هر دو گروه‏

که گفتى زمین گشت گردان سپهر

گر از تیغها تیره شد روى مهر

بیاراسته میمن و میسره

زمین کوه گشت آهنین یک سره‏

از آواز اسپان و بانگ سپاه

بیابان همى جست بر کوه راه‏

چو بهرام جنگى بدان بنگرید

یکى خنجر آبگون برکشید

نیامد بدلش اندرون ترس و بیم

دل شیر در بیشه شد بدو نیم‏

بایرانیان گفت صف برکشید

همه کشور دوک لشکر کشید

همى گشت گرد سپه یک تنه

که دارد نگه میسر و میمنه‏

یلان سینه را گفت بر قلبگاه

همى باش تا پیش روى سپاه‏

که از لشکر امروز جنگى منم

بگاه گریزش درنگى منم‏

نگه کرد خسرو بدان رزمگاه

جهان دید یک سر ز لشکر سیاه‏

رخ شید تابان چو کام هژبر

همى تیغ بارید گفتى ز ابر

نیاطوس و بندوى و گستهم و شاه

ببالا گذشتند زان رزمگاه‏

نشستند بر کوه دوک آن سران

نهاده دو دیده بفرمانبران‏

از ان کوه لشکر همى دید شاه

چپ و راست و قلب و جناح سپاه‏

چو برخاست آواز کوس از دو روى

برفتند مردان پرخاش جوى‏

تو گفتى زمین کوه آهن شدست

سپهر از بر خاک دشمن شدست‏

چو خسرو بران گونه پیکار کرد

فلک تار دید و زمین قار دید

بیزدان همى گفت بر پهلوى

که از برتران پاک و برتر توى‏

که برگردد امروز از رزم شاد

که داند چنین جز تو اى پاک و راد

کرا بخت خواهد شدن کندرو

سر نیزه که شود خار و خو

دل و جان خسرو پر اندیشه بود

جهان پیش چشمش یکى بیشه بود

که بگسست کوت از میان سپاه

ز آهن بکردار کوهى سیاه‏

بیامد دمان تا میان گروه

چو نزدیک‏تر شد بر ان بر ز کوه‏

بخسرو چنین گفت کاى سرفراز

نگه کن بدان بنده دیو ساز

که با او برزم اندر آویختى

چو او کامران شد تو بگریختى‏

ببین از چپ لشکر و دست راست

که تا از میان دلیران کجاست‏

کنون تا بیاموزمش کارزار

ببیند دل و رزم مردان کار

چو بشنید خسرو ز کوت این سخن

دلش گشت پر درد و کین کهن‏

کجا گفت کز بنده بگریختى

سلیح سواران فرو ریختى‏

ورا زان سخن هیچ پاسخ نداد

دلش گشت پر خون و سر پر ز باد

چنین گفت پس کوت را شهریار

که رو پیش آن مرد ابلق سوار

چو بیند ترا پیشت آید بجنگ

تو مگریز تا لب نخایى ز ننگ‏

چو بشنید کوت این سخن بازگشت

چنان شد که با باد انباز گشت‏

همى رفت جوشان و نیزه بدست

بآوردگه رفت چون پیل مست‏

چو نزدیک شد خواست بهرام را

برافراخت زانگونه زو نام را

یلان سینه بهرام را بانگ کرد

که بیدار باش اى سوار نبرد

که آمد یکى دیو چون پیل مست

کمندى بفتراک و نیزه بدست‏

چو بهرام بشنید تیغ از نیام

برآهِخت چون باد و بر گفت نام‏

چو خسرو چنان دید بر پاى خاست

از ان کوه سر سر بر آورد راست‏

نهاده بکوت و ببهرام چشم

دو دیده پر از آب و دل پر ز خشم‏

چو رومى به نیزه در آمد ز جاى

جهانجوى بر جاى بفشارد پاى‏

چو نیزه نیامد برو کارگر

بروى اندر آورد جنگى سپر

یکى تیغ زد بر سر و گردنش

که تا سینه ببرید تیره تنش‏

چو آواز تیغش بخسرو رسید

بخندیدکان زخم بهرام دید

نیاطوس جنگى بتابید چشم

از ان خنده خسرو آمد بخشم‏

بخسرو چنین گفت کاى نامدار

نه نیکو بود خنده در کار زار

ترا نیست از روم جز کیمیا

دلت خیره بینم بکین نیا

چو کوت هزاره بایران و روم

نبینند هرگز بآباد بوم‏

بخندى کنون زانک او کشته شد

چنان دان که بخت تو برگشته شد

بدو گفت خسرو من از کشتنش

نخندم همى و ز بریده تنش‏

چنان دان که هر کس که دارد فسوس

همو یابد از چرخ گردنده کوس‏

مرا گفت کز بنده بگریختى

نبودت هنر تا نیاویختى‏

ازان بنده بگریختن نیست ننگ

که زخمش بدین سان بود روز جنگ‏

و ز ان روى بهرام آواز داد

که اى نامداران فرخ نژاد

یلان سینه و رام و ایزد گشسپ

مرین کشته را بست باید بر اسپ‏

فرستید ز ایدر بلشکر گهش

بدان تا بریده ببیند شهش‏

تن کوت را زود بر پشت زین

بتنگى ببستند مردان کین‏

دوان اسپ با مرد گردن فراز

همى شد بلشکر گه خویش باز

دل خسرو از کوت شد دردمند

گشادند زان کشته بند کمند

بران زخم او بر پراگند مشک

بفرمود پس تا بکردند خشک‏

بکرباس بر دوختش همچنان

زره در بر و تنگ بسته میان‏

بنزدیک قیصر فرستاد باز

که شمشیر این بنده دیو ساز

برین گونه برّد همى روز جنگ

ازو گر هزیمت شدم نیست ننگ‏

همه رومیان دل شکسته شدند

بدل پاک بى‏جنگ خسته شدند

همى ریخت بطریق خونین سرشک

همى رخ پر از آب و دل پر ز رشک‏

بیامد ز گردنکشان ده هزار

همه جاثلیقان گرد و سوار

یکى حمله بردند زان سان که کوه

بدرید ز آواز رومى گروه‏

چکاچاک برخاست و بانگ سران

همان زخم شمشیر و گرز گران‏

تو گفتى که دریا بجوشد همى

سپهر روان بر خروشد همى‏

ز بس کشته اندر میان سپاه

بماندند بر جاى بر بسته راه‏

ازان رومیان کشته شد لشکرى

هر آن کس که بود از دلیران سرى‏

دل خسرو از درد ایشان بخست

تن خسته زندگان را ببست‏

همه کشتگان را بهم بر افکند

تلى گشت برسان کوه بلند

همى خواندندیش بهرام‏چید

ببرّید خسرو ز رومى امید

همى گفت اگر نیز رومى دو بار

کند هم برین گونه بر کار زار

جهان را تو بى‏لشکر روم دان

همان تیغ پولاد را موم دان‏

بسرگس چنین گفت پس شهریار

که فردا مبر جنگیان را بکار

تو فردا بیاساى تا من سپاه

بیارم ز ایرانیان کینه خواه‏

بایرانیان گفت فردا بجنگ

شما را بباید شدن بى‏درنگ‏

همه ویژه گفتند کایدون کنیم

که کوه و بیابان پر از خون کنیم‏

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *