بهرام گور

داستان کودک موزه‏گر با شیر و رواکردن بهرام گور، مى را

برین گونه بگذشت سالى تمام

همى داشتى هر کسى مى حرام‏

همان شه چو مجلس بیاراستى

همان نامه باستان خواستى‏

چنین بود تا کودکى کفشگر

زنى خواست با چیز و نام و گهر

نبودش دران کار افزار سخت

همى زار بگریست مامش ز بخت‏

همانا نهان داشت لختى نبید

پسر را بدان خانه اندر کشید

بپور جوان گفت کاین هفت جام

بخور تا شوى ایمن و شاد کام‏

مگر بشکنى امشب آن مهر تنگ

کلنگ از نمد کى کَنَد کان سنگ‏

برین گونه بگذشت سالى تمام

همى داشتى هر کسى مى حرام‏

همان شه چو مجلس بیاراستى

همان نامه باستان خواستى‏

چنین بود تا کودکى کفشگر

زنى خواست با چیز و نام و گهر

نبودش دران کار افزار سخت

همى زار بگریست مامش ز بخت‏

همانا نهان داشت لختى نبید

پسر را بدان خانه اندر کشید

بپور جوان گفت کاین هفت جام

بخور تا شوى ایمن و شاد کام‏

مگر بشکنى امشب آن مهر تنگ

کلنگ از نمد کى کَنَد کان سنگ‏

بزد کفشگر جام مى هفت و هشت

هم اندر زمان آتشش سخت گشت‏

جوانمرد را جام گستاخ کرد

بیامد در خانه سوراخ کرد

و زان جایگه شد بدرگاه خویش

شده شاد دل یافته راه خویش‏

چنان بد که از خانه شیران شاه

یکى شیر بگسست و آمد براه‏

ازان مى همى کفشگر مست بود

بدیده ندید آنچ بایست بود

بشد تیز و بر شیر غرّان نشست

بیازید و بگرفت گوشش بدست‏

بران شیر غرّان پسر شیر بود

جوان از بر و شیر در زیر بود

همى شد دوان شیروان چون نوند

بیک دست زنجیر و دیگر کمند

چو آن شیربان جهاندار شاه

بیامد ز خانه بدان جایگاه‏

یکى کفشگر دید بر پشت شیر

نشسته چو بر خر سوارى دلیر

بیامد دوان تا در بارگاه

دلیر اندر آمد بنزدیک شاه‏

بگفت آن دلیرى کزو دیده بود

بدیده بدید آنچ نشنیده بود

جهاندار زان در شگفتى بماند

همه موبدان و ردانرا بخواند

بموبد چنین گفت کاین کفشگر

نگه کن که تا از که دارد گهر

همان مادرش چون سخن شد دراز

دوان شد بر شاه و بگشاد راز

نخست آفرین کرد بر شهریار

که شادان بزى تا بود روزگار

چنین گفت کاین نو رسیده بجاى

یکى زن گزین کرد و شد کدخداى‏

بکار اندرون نایژه سست بود

دلش گفتى از سست خود رست بود

بدادم سه جام نبیدش نهان

که ماند کس از تخم او در جهان‏

هم اندر زمان لعل گشتش رخان

نمد سر بر آورد و گشت استخوان‏

نژادش نبد جز سه جام نبید

که دانست کاین شاه خواهد شنید

بخندید زان پیر زن شاه گفت

که این داستان را نشاید نهفت‏

بموبد چنین گفت کاکنون نبید

حلالست میخواره باید گزید

که چندان خورد مى که بر نرّه شیر

نشیند نیارد ورا شیر زیر

نه چندان که چشمش کلاغ سیاه

همى بر کند رفته از نزد شاه‏

خروشى بر آمد هم انگه ز در

که اى پهلوانان زرّین کمر

باندازه بر هر کسى مى خورید

بآغاز و فرجام خود بنگرید

چو مى‏تان بشادى بود رهنمون

بکوشید تا تن نگردد زبون‏

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن