دسته‌ها
ما هیچ، ما نگاه

اکنون هبوط رنگ

سال میان دو پلک را

ثانیه هایی شبیه راز تولد

بدرقه کردند.

کم کم، در ارتفاع خیس ملاقات

صومعه نور

ساخته می شد.

حادثه از جنس ترس بود.

ترس

وارد ترکیب سنگ ها می شد.

حنجره ای در ضخامت خنک باد

غربت یک دوست را

زمزمه می کرد.

از سر باران

تا ته پاییز

تجربه های کبوترانه روان بود.

باران وقتی که ایستاد

منظره اوراق بود.

وسعت مرطوب

از نفس افتاد.

قوس قزح در دهان حوصله ما

آب شد.

.

دسته‌ها
ما هیچ، ما نگاه

وقت لطیف شن

باران

اضلاع فراغت را می شست.

من با شن های

مرطوب عزیمت بازی می کردم

و خواب سفر های منقش می دیدم.

من قاتی آزادی شن ها بودم.

من

دلتنگ

بودم.

درباغ

یک سفره مانوس

پهن

بود.

چیزی وسط سفره، شبیه

ادراک منور:

یک خوشه انگور

روی همه شایبه را پوشید.

تعمیر سکوت

گیجم می کرد.

دیدم که درخت، هست.

وقتی درخت هست

پیداست که باید بود.

باید بود

و رد روایت را

تا متن سپید

دنبال

کرد.

اما

ای یاس ملون!

.

دسته‌ها
ما هیچ، ما نگاه

نزدیک دورها

زن دم درگاه بود

با بدنی از همیشه.

رفتم نزدیک:

چشم مفصل شد.

حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق.

سایه بدل شد به آفتاب.

رفتم قدری در آفتاب بگردم.

دور شدم در اشاره های خوشایند:

رفتم تا وعده گاه کودکی و شن،

تا وسط اشتباه های مفرح،

تا همه چیزهای محض.

رفتم نزدیک آب های مصور،

پای درخت شکوفه دار گلابی

با تنه ای از حضور.

نبض می آمیخت با حقایق مرطوب.

حیرت من با درخت قاطی می شد.

دیدم در چند متری ملکوتم.

دیدم قدری گرفته ام.

انسان وقتی دلش گرفت

از پی تدبیر می رود.

من هم رفتم.

رفتم تا میز،

تا مزه ماست، تا طراوت سبزی.

آنجا نان بود و استکان و تجرع:

حنجره می سوخت در صراحت ودکا.

باز که گشتم،

زن دم درگاه بود

با بدنی از همیشه های جراحت.

حنجره جوی آب را

قوطی کنسرو خالی

زخمی می کرد.

.

دسته‌ها
ما هیچ، ما نگاه

ای شور، ای قدیم

صبح

شوری ابعاد عید

ذائقه را سایه کرد.

عکس من افتاد در مساحت تقویم:

در خم آن کودکانه های مورب،

روی سرازیری فراغت یک عید

داد زدم:

«به، چه هوایی! »

در ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود.

آن روز

آب، چه تر بود!

باد به شکل لجاجت متواری بود.

من همه مشق های هندسی ام را

روی زمین چیده بودم.

آن روز

چند مثلث در آب

غرق شدند.

من

گیج شدم.

جست زدم روی کوه نقشه جغرافی:

«آی، هلیکوپتر نجات! »

حیف:

طرح دهان در عبور باد بهم ریخت.

ای وزش شور، ای شدیدترین شکل!

سایه لیوان آب را

تا عطش این صداقت متلاشی

راهنمایی کن.

.

دسته‌ها
حجم سبز

تا نبض خیس صبح

آه ، در ایثار سطح‌ها چه شکوهی است!

ای سرطان شریف عزلت !

سطح من ارزانی تو باد !

یک نفر آمد

تا عضلات بهشت

دست مرا امتداد داد .

یک نفر آمد که نور صبح مذاهب

در وسط دگمه‌های پیرهنش بود .

از علف خشک آیه‌های قدیمی

پنجره می‌بافت .

مثل پریروزهای فکر، جوان بود .

حنجره‌اش از صفات آبی شط‌ها

پر شده بود .

یک نفر آمد کتاب‌های مرا برد .

روی سرم سقفی از تناسب گل‌ها کشید .

عصر مرا با دریچه‌های مکرر وسیع کرد .

میز مرا زیر معنویت باران نهاد .

بعد ، نشستیم .

حرف زدیم از دقیقه‌های مشجر،

از کلماتی که زندگی‌شان ، در وسط آب می‌گذشت .

فرصت ما زیر ابرهای مناسب

مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه

حجم خوشی داشت .

نصفه شب بود ، از تلاطم میوه

طرح درختان عجیب شد .

رشته ء مرطوب خواب ما به هدر رفت .

بعد

دست در آغاز جسم آب تنی کرد .

بعد ، در احشای خیس نارون باغ

.

دسته‌ها
حجم سبز

همیشه

عصر

چند عدد سار

دور شدند از مدار حافظه کاج .

نیکی جسمانی درخت بجا ماند.

عفت اشراق روی شانه ء من ریخت.

حرف بزن، ای زن شبانه موعود!

زیر همین شاخه‌های عاطفی باد

کودکی‌ام را به دست من بسپار .

در وسط این همیشه‌های سیاه

حرف بزن ، خواهر تکامل خوشرنگ !

خون مرا پر کن از ملایمت هوش .

نبض مرا روی زبری نفس عشق

فاش کن.

روی زمین‌های محض

راه برو تا صفای باغ اساطیر .

در لبه ء فرصت تلألؤ انگور

حرف بزن ، حوری تکلم بدوی!

حزن مرا در مصب دور عبارت

صاف کن .

در همه ء ماسه‌های شور کسالت

حنجره آب را رواج بده .

بعد

دیشب شیرین پلک را

روی چمن‌های بی تموج ادارک

پهن کن .

.

دسته‌ها
حجم سبز

دوست

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق‌های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می‌فهمید.

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود.

و پلک‌هایش

مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد .

و دست‌هایش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه‌ترین انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد .

و او را به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود .

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می‌شد .

همیشه کودکی باد را صدا می‌کرد.

همیشه رشته ء صحبت را

به چفت آب گره می‌زد .

برای ما، یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ء سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم .

و بارها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه ء بشارت رفت.

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ء نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم .

.

دسته‌ها
حجم سبز

به باغ هم سفران

صدا کن مرا .

صدای تو خوب است .

صدای تو سبزینه ء آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید .

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیفدر متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.

و خاصیت عشق این است .

کسی نیست ،

بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم .

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم .

بیا زودتر چیزها را ببینیم .

ببین ، عقربک های فواره در صفحه ء ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند .

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام .

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را .

مرا گرم کن

( و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد ، آن وقت در پشت یک سنگ ،

اجاق شقایق مرا گرم کرد. )

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب کبریت و تردید می ترسم .

من از سطح سیمانی قرن می ترسم .

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد .

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.

اگر کاشف معدن صبح آمد ، صدا کن مرا .

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد.

و آن وقت

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم ، و افتاد .

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد .

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند .

در آن گیروداری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد .

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد .

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید .

و آن وقت من ، مثل ایمانی از تابش « استوا » گرم ،

ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید .

.

دسته‌ها
حجم سبز

ندای آغاز

کفش هایم کو ،

چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .

مادرم در خواب است .

و منوچهر و پروانه ، و شاید همه ء مردم شهر .

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه ء سبز پتو خواب مرا می روبد .

بوی هجرت می آید :

بالش من پر آواز پر چلچله هاست .

صبح خواهد شد

و به این کاسه ء آب

آسمان هجرت خواهد کرد .

باید امشب بروم .

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم .

هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود .

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد .

هیچکی زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .

من به اندازه ء یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

-دختر بالغ همسایه

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند .

چیزهایی هم هست ، لحظه هایی پر اوج

( مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت .

و شبی از شبها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است ؟ )

باید امشب بروم .

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ء پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست ،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .

یک نفر باز صدا زد : سهراب !

کفش هایم کو؟

.

دسته‌ها
حجم سبز

از سبز به سبز

من در این تاریکی

فکر یک بره ء روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد .

من در این تاریکی

امتداد تر بازوهایم را

زیر بارانی می بینم

که دعاهای نخستین بشر را تر کرد .

من در این تاریکی

در گشودم به چمن های قدیم ،

به طلایی هایی ، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم .

من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم

و برای بوته ء نورس مرگ ، آب را معنی کردم .

.