دسته‌ها
حجم سبز

جنبش واژه ء زیست

پشت کاجستان برف .

برف ، یک دسته کلاغ .

جاده یعنی غربت .

باد ، آواز ، مسافر ، و کمی میل به خواب .

شاخ پیچک ، و رسیدن ، و حیاط .

من و دلتنگ ، و این شیشه ء خیس .

می نویسم ، و فضا .

می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک .

یک نفر دلتنگ است .

یک نفر می بافد .

یک نفر می شمرد .

یک نفر می خواند .

زندگی یعنی : یک سار پرید .

از چه دلتنگ شدی ؟

دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید ،

کودک پس فردا ،

کفتر آن هفته .

یک نفر دیشب مرد

و هنوز ، نان گندم خوب است .

و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند .

قطره ها در جریان ،

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس .

.

دسته‌ها
حجم سبز

آفتابی

صدای آب می آید ، مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟

لباس لحظه ها پاک است .

میان آفتاب هشتم دی ماه

طنین برف ، نخ های تماشا ، چکه های وقت .

طراوت روی آجرهاست ، روی استخوان روز .

چه می خواهیم ؟

بخار فصل گرد واژه های ماست .

دهان گلخانه ء فکر است .

سفر هایی ترا در کوچه هاشان خواب می بینند .

ترا در قریه های دور مرغانی بهم تبریک می گویند .

چرا مردم نمی دانند

که لادن اتفاقی نیست ،

نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آب های شط دیروز است؟

چرا مردم نمی دانند

که در گل های نا ممکن هوا سرد است ؟

.

دسته‌ها
حجم سبز

ورق روشن وقت

از هجوم روشنایی شیشه های در تکان می خورد .

صبح شد ، آفتاب آمد .

چای را خوردیم روی سبزه زار میز .

ساعت نه ابر آمد ، نرده ها تر شد .

لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند .

یک عروسک پشت باران بود .

ابر ها رفتند .

یک هوای صاف ، یک گنجشک ، یک پرواز .

دشمنان من کجا هستند ؟

فکر می کردم :

در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد .

در گشودم : قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من .

آب را با آسمان خوردم .

لحظه های کوچک من خواب های نقره می دیدند .

من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت.

نیمروز آمد .

بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد .

مرتع ادراک خرم بود .

دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد :

پرتقالی پوست می کندم .

شهر در آیینه پیدا بود .

دوستان من کجا هستند ؟

روزهاشان پرتقالی باد !

پشت شیشه تا بخواهی شب .

در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج،

در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد .

لحظه های کوچک من تا ستاره فکر می کردند .

خواب روی چشم هایم چیزهایی را بنا می کرد :

یک فضای باز ، شن های ترنم ، جای پای دوست …

.

دسته‌ها
حجم سبز

پرهای زمزمه

مانده تا برف زمین آب شود .

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ء چتر.

ناتمام است درخت .

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید .

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ء برف

تشنه ء زمزمه ام .

مانده تا مرغ سرچینه ء هذیانی اسفند صدا بردارد .

پس چه باید بکنم

من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال

تشنه ء زمزمه ام ؟

بهتر است که برخیزم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقشه ء مرغی بکشم .

.

دسته‌ها
حجم سبز

سوره ء تماشا

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است .

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود .

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد .

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ .

در کف دست زمین گوهر نا پیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند .

پی گوهر باشید .

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید .

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت .

و به آنان گفتم :

هر که در حافظه ء چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه ء شور ابدی خواهد ماند .

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود .

آنکه نور از سر انگشت زمان بر چیند

می گشاید گره پنجره ها را با آه .

زیر بیدی بودیم .

برگی از شاخه ء بالای سرم چیدم ، گفتم :

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که بهم می گفتند :

سحر میداند ، سحر !

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد .

خانه هاشان پر داوودی بود ،

چشمشان را بستیم .

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ء هوش .

جیبشان را پر عادت کردیم .

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم .

.

دسته‌ها
حجم سبز

شب تنهایی خوب

گوش کن ، دورترین مرغ جهان می خواند .

شب سلیس است ، و یکدست ، و باز .

شمعدانی ها

و صدا دارترین شاخه ء فصل ، ماه را می شنوند .

پلکان جلوی ساختمان ،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم ،

گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا .

چشم تو زینت تاریکی نیست .

پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا .

و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد .

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه ء آواز به خود جذب کند.

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت :

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ء عشق تر است.

.

دسته‌ها
حجم سبز

صدای دیدار

با سبد رفتم به میدان ، صبحگاهی بود .

میوه ها آواز می خواندند .

میوه ها در آفتاب آواز می خواندند .

در طبق ها ، زندگی روی کمال پوستها خواب سطوح جاودان می دید.

اضطراب باغ ها در سایه ء هر میوه روشن بود .

گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می کرد .

هر اناریرنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می داد .

بینش هم شهریان ، افسوس ،

بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود .

من به خانه باز گشتم ، مادرم پرسید :

میوه از میدان خریدی هیچ ؟

-میوه های بی نهایت را کجا می شد میان این سبد جا داد؟

-گفتم از میدان بخر یک من انار خوب .

-امتحان کردم اناری را

انبساطش از کنار این سبد سر رفت .

-به چه شد ، آخر خوراک ظهر …

ظهر از آیینه ها تصویر به تا دور دست زندگی می رفت .

.

دسته‌ها
حجم سبز

تپش سایه دوست

تا سواد قریه راهی بود .

چشم های ما پر از تفسیرزنده بومی ،

شب درون آستین هامان .

می گذشتیم از میان آبکندی خشک .

از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار ،

کوله بار از انعکاس شهر های دور .

منطق زبر زمین در زیر پا جاری .

زیر دندان های ما طعم فراغت جابجا می شد .

پای پوش ما که از جنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین می کند.

چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان می برد .

هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر .

هر تکان دست ما با جنبش یک بال مجذوب سحر می خواند.

جیب های ما صدای جیک جیک صبح های کودکی می داد.

ما گروه عاشقان بودیم و راه ما

از کنار قریه های آشنا با فقر

تا صفای بیکران می رفت .

برفراز آبگیری خود بخود سرها همه خم شد :

روی صورت های ما تبخیر می شد شب

و صدای دوست می آمد به گوش دوست.

.

دسته‌ها
حجم سبز

پشت دریاها

قایقی خواهم ساخت ،

خواهم انداخت به آب .

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند .

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید ،

همچنان خواهم راند .

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان .

همچنان خواهم راند .

همچنان خواهم خواند :

« دور باید شد ، دور .

مرد آن شهر اساطیر نداشت .

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود .

هیچ آیینه تالاری ، سر خوشی ها را تکرار نکرد .

چاله آبی حتی ، مشعلی را ننمود .

دور باید شد ، دور .

شب سرودش را خواند ،

نوبت پنجره هاست . »

همچنان خواهم خواند .

همچنان خواهم راند .

پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است .

بام ها جای کبوترهایی است ، که به فواره هوش بشری می نگرند.

دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است.

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله ، به یک خواب لطیف .

خاک ، موسیقی احساس ترا می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد .

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند .

پشت دریاها شهری است !

قایقی باید ساخت .

.

دسته‌ها
حجم سبز

واحه ای در لحظه

به سراغ من اگر می آیید ،

پشت هیچستانم .

پشت هیچستان جایی است .

پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصد هایی است

که خبر می آرند ، از گل واشده دورترین بوته خاک .

روی شن ها هم ، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند .

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است :

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ،

زنگ باران به صدا می آید .

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی ، سایه نارونی تا ابدیت جاری است .

به سراغ من اگر می آیید ،

نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بر دارد

چینی نازک تنهایی من .

.