دسته‌ها
شرق اندوه

غنچه یک خوابیم

آری، ما غنچه یک خوابیم.

غنچه خواب؟ آیا می‌شکفیم؟

یک روزی، بی جنبش برگ.

اینجا؟

نی، در دره مرگ.

تاریکی ، تنهایی.

نی‌، خلوت زیبایی.

به تماشا چه کسی می‌آید، چه کسی ما را می‌بوید؟

و به بادی پرپر . . . ؟

و فرودی دیگر؟

.

دسته‌ها
شرق اندوه

به زمین

افتاد. و چه پژواکی که شنید اهریمن، و چه لرزی که دوید از بن غم تا به بهشت.

من در خویش، و کلاغی لب حوض.

خاموشی، و یکی زمزمه ساز.

تنهء تاریکی تبر نقره نور.

و گوارایی بی گاه خطا، بوی تباهی‌ها گردش زیست.

شب دانایی . و جدا ماندم: کو سختی پیکرها، کو بوی زمین، چینهء بی بعد پری‌ها؟

اینک باد، پنجره‌ام رفته به بی پایان، خونی ریخت، برسینهء من ریگ بیابان باد!

چیزی گفت، و زمان‌ها بر کاج حیاط، همواره وزید و وزید. اینهم گل اندیشه، آنهم بت دوست.

نی‌، که اگر بوی لجن می‌آید. آن هم غوک، که دهانش ابدیت خورده است.

دیدار دگر، آری: روزن زیبای زمان.

ترسید، دستم به زمین آمیخت. هستی لب آیینه نشست، خیره به من: غم نامیرا

.

دسته‌ها
شرق اندوه

نه به سنگ

در جوی زمان، در خواب تماشای تو می‌رویم.

سیمای روان، با شبنم افشان تو می‌شویم.

پرهایم؟ پرپر شده‌ام. چشم نویدم، به نگاهی تر شده‌ام. این سو نه، آن سویم.

و در آن سوی نگاه، چیزی را می‌بینم. چیزی را می‌جویم.

سنگی می‌شکنم، رازی با نقش تو می گویم.

برگ افتاد، نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابری رفت، من کوهم: می‌پایم. من بادم: می‌پویم.

در دشت دگر، گل افسوسی چو بروید، می آیم، می‌بویم.

.

دسته‌ها
شرق اندوه

نیایش

دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد، هر قطره شود خورشیدی

باشد که به صد سوزن نور، شب‌ما را بکند روزن روزن.

ما بی تاب، و نیایش بی رنگ.

از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لب ما،

باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو.

ما هسته پنهان تماشاییم.

ز تجلی ابری کن، بفرست، که ببارد بر سر ما

باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم.

ما جنگل انبوه دگرگونی.

از آتش همرنگی صد اخگر برگیر، بر هم تاب، بر هم پیچ:

شلاقی کن، و بزن بر تن ما

باشد که ز خاکستر ما، در ما، جنگل یکرنگی بدرآرد سر.

چشمان بسپردیم، خوابی لانه گرفت.

نم زن بر چهره ما

باشد که شکوفا گردد زنبق چشم، و شود سیراب از تابش تو، و فرو افتد.

بینایی ره گم کرد.

یاری کن، و گره زن نگه ما و خودت با هم

باشد که تراود در ما همه تو.

ما چنگیم: هر تار از ما دردی، سودایی.

زخمه کن از آرامش نامیرا، ما را بنواز.

باشد که تهی گردیم، آکنده شویم از والا «نت» خاموشی.

آیینه شدیم، ترسیدیم از هر نقش.

خود را در ما بفکن.

باشد که فرا گیرد هستی ما را، و دگر نقشی نشیند در ما.

هر سو مرز، هر سو نام.

رشته کن از بی شکلی، گذران از مروارید زمان و مکان باشد که بهم پیوندد همه چیز، باشد که نماند مرز، که نماند نام.

ای دور از دست! پر تنهایی خسته است.

گه‌گاه ، شوری بوزان

باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش.

.

دسته‌ها
شرق اندوه

شکپوی

برآبی چنین افتاد. سیبی به زمین افتاد.

گامی ماند. زنجره خواند.

همهمه‌ای : خندیدند. بزمی بود، برچیدند.

خوابی از چشمی بالا رفت. این رهرو تنها رفت، بی ما رفت.

رشته گسست: من پیچم، من تابم. کوزه شکست: من آبم.

این سنگ پیوندش با من کو؟ آن زنبور، پروازش تا من کو؟

نقشی پیدا، آیینه کجا؟ این لبخند، لب ها کو، موج آمد،دریا کو؟

می‌بویم، بو آمد. از هر سو، های آمد، هو آمد. من رفتم، «او»آمد، «او» آمد.

.

دسته‌ها
شرق اندوه

و شکستم و دویدم و فتادم

درها به طنین‌های تو وا کردم.

هر تکه نگاهم را جایی افکندم، پر کردم هستی ز نگاه.

بر لب مردابی ، پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم، رفتم به نماز.

در بن خاری ، یاد تو پنهان بود، برچیدم، پاشیدم به جهان.

بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن و به خود گستردن.

و شیاریدم شب یکدست نیایش ، افشاندم دانه راز.

و شکستم آویز فریب.

و دویدم تا هیچ. و دویدم تا چهره مرگ، تا هسته هوش.

و فتادم بر صخره درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم، لرزیدم.

وزشی می‌رفت از دامنه‌ای ، گامی همره او رفتم.

ته تاریکی، تکه خورشیدی دیدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم.

.

دسته‌ها
شرق اندوه

هایی

سرچشمه رویش‌هایی دریایی، پایان تماشایی.

تو تراویدی: باغ جهان تر شد، دیگر شد.

صبحی سر زد، مرغی پر زد، یک شاخه شکست: خاموشی هست.

خوابم بربود، خوابی دیدم: تابش آبی در خواب، لرزش برگی در آب.

این سو تاریکی مرگ، آن سو زیبایی برگ. اینها چه، آنها چیست؟ انبوه زمان‌ها چیست؟

این می‌شکفد، ترس تماشا دارد. آن می گذرد، وحشت دریا دارد.

پرتو محرابی ، می‌تابی. من هیچم: پیچک خوابی. بر نرده اندوه تو می‌پیچم.

تاریکی پروازی، رؤیای بی آغازی، بی موجی، بی رنگی، دریای هم

آهنگی!

.

دسته‌ها
شرق اندوه

وید

نی‌ها، همهمه‌شان می‌آید.

مرغان، زمزمه ‌شان می‌آید.

در باز و نگه کم.

و پیامی رفته به بی سویی دشت.

گاوی زیر صنوبرها،

ابدیت روی چپرها.

از بن هر برگی وهمی آویزان

و کلامی نی،

نامی نی.

پایین، جاده بیرنگی.

بالا، خورشید هم‌آهنگی.

.

دسته‌ها
شرق اندوه

چند

اینجاست، آیید، پنجره بگشایید، ای من و دگر من‌ها:

صد پرتو من در آب!

مهتاب، تابنده نگر، بر لرزش برگ، اندیشه من، جاده مرگ.

آنجا نیلوفرهاست، به بهشت، به خدا درهاست.

اینجا ایوان، خاموشی هوش، پرواز روان.

در باغ زمان تنها نشدیم. ای سنگ و نگاه، ای وهم و درخت، آیا نشیدیم؟

من «صخره – من» ام، تو «شاخه – تو» یی.

این بام گلی، آری، این بام گلی، خاک است و من و پندار.

و چه بود این لکه رنگ، این دود سبک؟ پروانه گذشت؟ افسانه دمید؟

نی، این لکه رنگ، این دود سبک، پروانه نبود، منبودم و تو. افسانه نبود، ما بود و شما.

.