دسته‌ها
بوزرجمهر

بزم دوم شاه نوشین روان با بزرگمهر و موبدان

دگر هفته روشن دل شهریار

همى بود داننده را خواستار

دل از کار گیتى بیک سو کشید

کجا خواست گفتار دانا شنید

کسى کو سرافراز درگاه بود

بدانندگى در خور شاه بود

برفتند گویندگان سخن

جوان و جهان دیده مرد کهن‏

سرافراز بوزرجمهر جوان

بشد با حکیمان روشن روان‏

حکیمان داننده و هوشمند

رسیدند نزدیک تخت بلند

دسته‌ها
هرمزد

کشتن هرمزد ایزدگشسب را و زهر دادن زردهشت موبد موبدان را

چنین بود تا شد بزرگیش راست

هر آن چیز در پادشاهى که خواست‏

بر آشفت و خوى بد آورد پیش

بیک سو شد از راه آیین و کیش‏

هر آن کس که نزد پدرش ارجمند

بدى شاد و ایمن ز بیم گزند

یکایک تبه کردشان بى‏گناه

بدین گونه بد راى و آیین شاه‏

سه مرد از دبیران نوشین روان

یکى پیر و دانا و دیگر جوان‏

چو ایزد گشسب و دگر برزمهر

دبیر خردمند با فرّ و چهر

سه دیگر که ماه آذرش بود نام

خردمند و روشن دل و شاد کام‏

دسته‌ها
بهرام چوبینه

رزم کردن بهرام چوبینه با ساوه شاه

چنین گفت پس با سپه ساوه شاه

که از جادوى اندر آرید راه‏

بدان تا دل و چشم ایرانیان

بپیچد نیاید شما را زیان‏

همه جادوان جادوى ساختند

همى در هوا آتش انداختند

بر آمد یکى باد و ابرى سیاه

همى تیر بارید از و بر سپاه‏

خروشید بهرام کاى مهتران

بزرگان ایران و کنداوران‏

بدین جادویها مدارید چشم

بجنگ اندر آیید یک سر بخشم‏

دسته‌ها
بهرام چوبینه

سگالش ایرانیان و بهرام از بهر پادشاهى و بر تخت نشاندن، او را

چو خورشید خنجر کشید از نیام

پدید آمد آن مُطرف زردفام‏

فرستاد و گردنکشان را بخواند

بر تخت شاهى بزانو نشاند

بهر جاى کرسى زرّین نهاد

چو شاهان پیروز بنشست شاد

چنین گفت زان پس ببانگ بلند

که هر کس که هست از شما ارجمند

ز شاهان ز ضحاک بتّر کسى

نیامد پدید ار بجویى بسى‏

که از بهر شاهى پدر را بکشت

و ز ان کشتن ایرانش آمد بمشت‏

دسته‌ها
خسرو پرویز

سگالش خسرو پرویز با سپهداران و موبدان خود

و زان روى شد شهریار جوان

چو بگذشت شاد از پل نهروان‏

همه مهتران راز لشکر بخواند

سزاوار بر تخت شاهى نشاند

چنین گفت کاى نیکدل سروران

جهان دیده و کارکرده سران‏

بشاهى مرا این نخستین سرست

جز از آزمایش نه اندر خورست‏

بجاى کسى نیست ما را سپاس

وگر چند هستیم نیکى شناس‏

شما را ز ما هیچ نیکى نبود

که چندین غم و رنج باید فزود

دسته‌ها
خسرو پرویز

فرستادن قیصر سپاه و دختر نزد خسرو پرویز

و ز ان پس چو دانست کامد سپاه

جهان شد ز گرد سواران سیاه‏

گزین کرد زان رومیان صد هزار

همه نامدار از در کار زار

سلیح و درم خواست و اسپان جنگ

سر آمد برو روزگار درنگ‏

یکى دخترش بود مریم بنام

خردمند و با سنگ و با راى و کام‏

بخسرو فرستاد بآیین دین

همى خواست از کردگار آفرین‏

بپذرفت دخترش گستهم گرد

بآیین نیکو بخسرو سپرد

و زان پس بیاورد چندان جهیز

کزان کند شد بارگیهاى تیز

ز زرّینه و گوهر شاهوار

ز یاقوت و ز جامه زرنگار

دسته‌ها
خسرو پرویز

فرستادن خاقان، تورگ را از پس گردیه و کشتن گردیه، او را

ز لشکر بسى زینهارى شدند

بنزدیک خاقان بزارى شدند

برادر بیامد بنزدیک اوى

که اى نامور مهتر جنگ جوى‏

سپاه دلاور بایران کشید

بسى زینهارى بر ما رسید

ازین ننگ تا جاودان بر درت

بخندد همى لشکر و کشورت‏

سپهدار چین کان سخنها شنید

شد از خشم رنگ رخش ناپدید

بدو گفت بشتاب و برکش سپاه

نگه کن که لشکر کجا شد براه‏

بریشان رسى هیچ تندى مکن

نخستین فراز آر شیرین سخن‏

از یشان نداند کسى راه ما

مگر بشکنى پشت بد خواه ما

دسته‌ها
خسرو پرویز

گفتار اندر بزرگى خسرو پرویز

کنون از بزرگى خسرو سخن

بگویم کنم تازه روز کهن‏

بران سان بزرگى کس اندر جهان

ندارد بیاد از کهان و مهان‏

هر آنکس که او دفتر شاه خواند

ز گیتیش دامن بباید فشاند

سزد گر بگویم یکى داستان

که باشد خردمند همداستان‏

مبادا که گستاخ باشى بدهر

که از پاى زهرش فزونست زهر

مسا با آز و با کینه دست

ز منزل مکن جایگاه نشست‏

سراى سپنجست با راه و رو

تو گردى کهن دیگر آرند نو

دسته‌ها
اردشیر شیروی

بر تخت نشستن اردشیر شیروى و اندرز کردن به سرداران

چو بنشست بر تخت شاه اردشیر

از ایران برفتند برنا و پیر

بسى نامداران گشته کهن

بدان تا چگونه سر آید سخن‏

زبان برگشاد اردشیر جوان

چنین گفت کاى کاردیده گوان‏

هرانکس که بر گاه شاهى نشست

گشاده زبان باد و یزدان پرست‏

بر آیین شاهان پیشین رویم

همان از پس فرّه و دین رویم‏

دسته‌ها
یزدگرد سوم

داد خواستن از یزدگرد

چنین داد خوانیم بر یزدگرد

و گر کینه خوانیم ازین هفت گرد

اگر خود نداند همى کین و داد

مرا فیلسوف ایچ پاسخ نداد

و گر گفت دینى همه بسته گفت

بماند همى پاسخ اندر نهفت‏

اگر هیچ گنجست اى نیک راى

بیاراى و دل را بفردا مپاى‏

که گیتى همى بر تو بر بگذرد

زمانه دم ما همى بشمرد