دسته‌ها
انوشیروان

فرستادن خاقان چین، دختر را همراه مهران ستاد نزد نوشین روان

برو شهریاران کنند آفرین

همان پر هنر سرفرازان چین‏

چو بشنید خاقان دلش گشت خوش

بخندید خاتون خورشید فش‏

چو از چاره دلها بپرداختند

فرستاده را پیش بنشاختند

بگفتند چیزى که بایست گفت

ز فرزند خاتون که بد در نهفت‏

بپذیرفت مهران ستاد از پدر

بنام شهنشاه پیروزگر

میانجى بپذرفت خاقان بداد

همان را که دارد ز خاتون نژاد

پرستندگان با نثار آمدند

بشادى بر شهریار آمدند

دسته‌ها
انوشیروان

آمدن فرستادگان قیصر نزد نوشین روان با پوزش و بشار

شب آمد غمى شد ز گفتار شاه

خروش جرس خاست از بارگاه‏

طلایه پراگنده بر گرد دشت

همه شب همى گرد لشکر بگشت‏

ز ماهى چو بنمود خورشید تاج

بر افگند خلعت زمین را ز عاج‏

طلایه چو گشت از لب کنده باز

بیامد بر شاه گردن فراز

که پیغمبر قیصر آمد بشاه

پر از درد و پوزش کنان از گناه‏

فرستاده آمد همانگه دوان

نیایش کنان پیش نوشین روان‏

چو رومى سر و تاج کسرى بدید

یکى باد سرد از جگر بر کشید

دسته‌ها
شطرنج

ناشناختن دانندگان هند، چاره نرد بازى

بیامد یکى نامور کدخداى

فرستاده را داد شایسته جاى‏

یکى خرم ایوان بیاراستند

مى و رود و رامشگران خواستند

زمان خواست پس نامور هفت روز

برفت آنک بودند دانش فروز

بکشور ز پیران شایسته مرد

یکى انجمن کرد و بنهاد نرد

بیک هفته آن کس که بد تیزویر

ازان نامداران برنا و پیر

همى بازجستند بازى نرد

برشک و براى و بننگ و نبرد

دسته‌ها
بهرام چوبینه

رفتن بهرام چوبینه به جنگ ساوه شاه

سپیده چو بر زد سر از کوه بر

پدید آمد آن زرد رخشان سپر

سپهبد بیامد بایوان شاه

بکش کرده دست اندر آن بارگاه‏

بدو گفت من بى‏بهانه شدم

بفرّ تو تاج زمانه شدم‏

یکى آرزو خواهم از شهریار

که با من فرستد یکى استوار

که تا هر کسى کو نبرد آورد

سر دشمنى زیر گرد آورد

نویسد بنامه درون نام اوى

رونده شود در جهان کام اوى‏

چنین گفت هرمز که مهران دبیر

جوانست و گوینده و یادگیر

دسته‌ها
بهرام چوبینه

سگالش نمودن بهرام با سرداران از پادشاهى خود و پند دادن او را گردیه خواهر خویش

ازان پس گرانمایگان را بخواند

بسى رازها پیش ایشان براند

چو همدان گشسب و دبیر بزرگ

یلان سینه آن نامدار سترگ‏

چو بهرام گرد آن سیاوش نژاد

چو پیدا گشسب آن خردمند و راد

همى راى زد با چنین مهتران

که بودند شیران کنداوران‏

چنین گفت پس پهلوان سپاه

بدان لشکر تیز گم کرده راه‏

که اى نامداران گردن فراز

براى شما هر کسى را نیاز

ز ما مهتر آزرده شد بى‏گناه

چنین سر بپیچید ز آیین و راه‏

دسته‌ها
بهرام چوبینه

کشته شدن بهرام چوبینه به دست قلون

قلون بستد آن مهر و تازان چو غرو

بیامد ز شهر کشان تا بمرو

همى بود تا روز بهرام شد

که بهرام را آن نه پدرام شد

بخانه درون بود با یک رهى

نهاده برش نار و سیب و بهى‏

قلون رفت تنها بدرگاه اوى

بدربان چنین گفت کاى نامجوى‏

من از دخت خاقان فرستاده‏ام

نه جنگى کسى‏ام نه آزاده‏ام‏

یکى راز گفت آن زن پارسا

بدان تا بگویم بدین پادشا

دسته‌ها
خسرو پرویز

گفتگوى قیصر با فیلسوفان

ز بیگانه قیصر بپرداخت جاى

پر اندیشه بنشست با رهنماى‏

بموبد چنین گفت کاین داد خواه

ز گیتى گرفتست ما را پناه‏

بسازیم تا او بنیرو شود

و زان کهتر بد بى‏آهو شود

بقیصر چنین گفت پس رهنماى

که از فیلسوفان پاکیزه راى‏

بباید تنى چند بیدار دل

که بندد با ما بدین کار دل‏

فرستاد کس قیصر نامدار

برفتند زان فیلسوفان چهار

دسته‌ها
خسرو پرویز

فرستادن خسرو خراد برزین را به نزد خاقان و چاره کردن او از کشتن بهرام چوبینه را

چو آگاهى آمد بشاه بزرگ

که از بیشه بیرون خرامید گرگ‏

سپاهى بیاورد بهرام گرد

که از آسمان روشنایى ببرد

بخرّاد برزین چنین گفت شاه

که بگزین برین کار بر چار ماه‏

یکى سوى خاقان بى‏مایه پوى

سخن هرچ دانى که باید بگوى‏

بایران و نیران تو داناترى

همان بر زبان بر تواناترى‏

در گنج بگشاد و چندان گهر

بیاورد شمشیر و زرین کمر

دسته‌ها
خسرو پرویز

زادن شیرویه ، پسر خسرو به مرغوا

چو بر پادشاهیش شد پنج سال

بگیتى نبودش سراسر همال‏

ششم سال زان دخت قیصر چو ماه

یکى پورش آمد همانند شاه‏

نبود آن زمان رسم بانگ نماز

بگوش چنان پروریده بناز

یکى نام گفتى مر او را پدر

نهانى دگر آشکارا دگر

نهانى بگفتى بگوش اندرون

همى خواندى آشکارا برون‏

بگوش اندرون خواند خسرو قباد

همى گفت شیروى فرخ نژاد

چو شب کودک آمد گذشته سه پاس

بیامد بر خسرو اختر شناس‏

دسته‌ها
خسرو و شيرين

کشتن شیرین، مریم را و بند کردن خسرو شیروى را

ازان پس فزون شد بزرگى شاه

که خورشید شد آن کجا بود ماه‏

همه روز با دخت قیصر بدى

همو بر شبستانش مهتر بدى‏

ز مریم همى بود شیرین بدرد

همیشه ز رشکش دو رخساره زرد

بفرجام شیرین ورا زهر داد

شد آن نامور دخت قیصر نژاد

ازان چاره آگه نبد هیچ کس

که او داشت آن راز تنها و بس‏

چو سالى بر آمد که مریم بمرد

شبستان زرّین بشیرین سپرد