برو شهریاران کنند آفرین
همان پر هنر سرفرازان چین
چو بشنید خاقان دلش گشت خوش
بخندید خاتون خورشید فش
چو از چاره دلها بپرداختند
فرستاده را پیش بنشاختند
بگفتند چیزى که بایست گفت
ز فرزند خاتون که بد در نهفت
بپذیرفت مهران ستاد از پدر
بنام شهنشاه پیروزگر
میانجى بپذرفت خاقان بداد
همان را که دارد ز خاتون نژاد
پرستندگان با نثار آمدند
بشادى بر شهریار آمدند